سنگرها را جابه‌جا می‌کنیم

در دوره نوجوانی من، نه فقط جهان که عرصه سیاست ایران هم جای ساده‌تری بود. خامنه‌ای رهبر مرتجعان جهان بود، احمدی‌نژاد و روحانی در کنار هم از طرف جامعه روحانیت مبارز به عنوان نامزد انتخابات مجلس انتخاب می‌شدند، و ما در جبهه آدم‌خوب‌ها نه در اهمیت مبارزه تردیدی داشتیم، نه در ضرورت دوستی با آمریکا، نه در خوبی دموکراسی، و نه در ضرورت حمله به هرچه از دین و مذهب که چرند می‌یابیم.

ضربه اول و اصلی را احمدی‌نژاد زد. یک‌تنه سنگربندی‌های موجود در سیاست ایران را به هم ریخت. اولا، در کشوری که موضوع دعوا بین دموکراسی و مذهب و دیپلماسی و فرهنگ در چرخش بود، یک‌شبه اقتصاد را به مرکز توجهات آورد و خطی کشید عمود بر سنگربندی موجود. اصلاح‌طلب و اصولگرا که هیچ، انقلابی و ضدانقلاب را هم بی‌معنا کرد. نشان داد که برای بسیاری از مردم چیزهای دیگری مهم‌تر است. کاری کرد که مخاطبان صدای آمریکا بروند و در کنار اعضای بسیج به کسی رای بدهند که اسدالله بادامچیان از او دلخون است. ثانیا، به جای مذهب، سیاست خارجی را در کانون گفتمان جناح محافظه‌کار ایران قرار داد. از لحظه‌ای که احمدی‌نژاد با افتخار شروع به شاخ و شانه کشیدن جلوی آمریکا و حرف زدن از انرژی هسته‌ای کرد و در میان ناباوری ما با استقبال بخش بزرگی از مردم (نه لزوما اکثریت) مواجه شد، سیاست خارجی به برگ برنده جناح محافظه‌کار تبدیل شد. به عقیده من مهم‌ترین بخشی از گفتمان محافظه‌کاری ایرانی که رای‌آوری واقعی دارد و واقعا بیشتر متعلق به این جناح است، گفتمان ناسیونالیستی است (رجوع شود به نوشته‌های قبلی). ثالثا، احمدی‌نژاد ارج و قرب دموکراسی را در چشم بدنه اصلاح‌طلب خُرد کرد. ما فهمیدیم که صندوق رای همیشه به سود ما عمل نمی‌کند، و دانستیم که مردم هرچند شاید به اندازه ما (یا بیشتر) ناراضی‌اند اما دقیقا آن‌چه که ما می‌خواهیم را نمی‌خواهند. بعد از احمدی‌نژاد، هرچه رخ داد عمدتا تثبیت تغییراتی بود که در زمان او رخ داده بودند.

ضربه دوم را انتخاب روحانی زد. مرزبندی‌هایی که احمدی‌نژاد جابه‌جایشان کرده بود حالا در شکل جدیدشان ظاهر شدند و ضربه را از جایی که انتظارش را نداشتیم به ما زدند. ما و دارودسته هاشمی رفسنجانی در طول هشت سال دولت احمدی‌نژاد به هم نزدیک شدیم. نتیجه این شد که در سال ۹۲ دولت «ما» شد همان دولت هاشمی. جناح اصلاح‌طلب که زمانی از دل جناح «چپ» جمهوری اسلامی سر بر آورده بود رسما تبدیل شد به جناح مرفهان بی‌درد. راست بودن لزوما چیز بدی نیست اما حزب مرفهان بودن چیز بدی است، و دولت روحانی بیش از آن که سیاست راست اقتصادی واقعی داشته باشد، عمدتا برچسب جناح مرفهان را با خود حمل می‌کند (به درست یا غلط). مسیری که از زمان احمدی‌نژاد شروع شده بود ادامه پیدا کرد و محور جناح‌بندی‌های سیاسی در ایران از سمت مذهب و فرهنگ چرخید و مثل بیشتر کشورهای دنیا بر چپ و راست اقتصادی فرود آمد. حالا در ایران هم وجه تمایز اصلی دو گروه، گرایش اقتصادی‌شان است. اما مورد ایران هنوز به طرز عجیبی خاص است. بر خلاف بیشتر دنیا، در ایران، بر خلاف تمام جهان، حزبی که از لحاظ اقتصادی در سمت راست است حزبی است که رای طبقه تحصیل‌کرده و دانشجو را با خود دارد.

ضربه سوم را ترامپ زد. رای آوردن ترامپ آمریکا را تبدیل به آن چیزی کرد که خامنه‌ای دوست داشت درباره آمریکا تصور کند. زورگو، نژادپرست، و احمق. حالا، در مواجهه با چنین دشمنی، ناسیونالیسم جناح محافظه‌کار ایرانی بیش از هر زمانی مجال جولان دارد، و نتیجه این است که در زمینه ناسیونالیسم هر دو جناح در ایران دست‌راستی می‌شوند. حالا که عرصه عرصه‌ی ناسیونالیست بودن است، بدون شک جناح محافظه‌کار که از سال‌ها پیش برچسب دشمن‌ستیزی را با خود حمل کرده برنده است.

بعد از این سه ضربه، دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست، و جناح‌بندی‌ها از همه سو در حال تغییر است. شاید چند سال بعد کلمات «اصلاح‌طلب» و «اصولگرا» برای بیان تفاوت مشی سیاستمداران همان‌قدر عجیب باشند که امروز استفاده از کلمات «چپ» و «راست» برای تفکیک خلخالی و حسن روحانی عجیب به نظر می‌رسند.

همه عالم تن است و ایران دل؟ نیست گوینده زین قیاس خجل؟

نزدیک به صد سال است که محافظه‌کاران و کسانی که دل در گرو قدرت وقت دارند در ایران در مقابل هر مبارزه آزادی‌خواهانه‌ای هشدار می‌دهند که این مبارزه تمامیت ارضی ایران را به خطر می‌اندازد. از قضا، این هشدار چندان هم بیجا نیست. تنوع مذهبی و زبانی ایران به شکلی است که در هر دوره انتقال قدرت، با بی‌ثبات شدن حکومت مرکزی گوشه‌هایی از ایران سازهایی می‌زنند که از آنها بوی جدایی‌طلبی به مشام می‌رسد. در گذار از قاجار به پهلوی، کلنل پسیان و میرزا کوچک خان و خیابانی و شیخ خزعل هر کدام عَلَمی بر افراشتند که اگر هم عامدانه در پی اهداف تجزیه‌طلبانه نبود، می‌توانست عملا منجر به تجزیه بشود. در گذار از رضاشاه به محمدرضا شاه (یعنی سال‌های اول سلطنت محمدرضا که حکومت مرکزی هنوز بی‌قدرت بود)، فرقه دموکرات آذربایجان و حزب دموکرات کردستان وضعیت مشابهی را به وجود آوردند. سرانجام پس از انقلاب ۵۷ هم جمهوری اسلامی سنگین‌ترین مواجهه‌ها را با کردها و ترکمن‌ها داشت (در مقیاسی کوچک‌تر و با کمی اغراق، می‌توان جدال جمهوری اسلامی با گروه آیت‌الله شریعتمداری را هم در چارچوب‌های قومی مشابهی تفسیر کرد). تجربه کشورهای همسایه (به ویژه عراق) هم نشان می‌دهد که در هر دوره بی‌ثباتی، خطر جنگ قومی و فرقه‌ای بیخ گوش کشور است.

در معنای عام، محافظه‌کار کسی‌ست که وضع موجود یا ثبات ناشی از حفظ آن را دوست دارد و در نتیجه در برابر تغییر مقاومت می‌کند. در این معنا، ملی‌گرایی ایرانی به ناچار تا حدی با محافظه‌کاری عجین شده است. در کشوری که بی‌ثباتی سیاسی خیلی زود به خطری برای تمامیت ارضی بدل می‌شود، طبیعی است که ملی‌گرایان که تمامیت ارضی برایشان از هر چیز مهم‌تر است همواره از از درگیری و جنگ و انقلاب هراس داشته باشند (مثال جالب اخیر، داریوش همایون است که این اواخر صراحتا می‌گفت که برای حفظ تمامیت ارضی ایران از فتیله آتش فعالیتش علیه جمهوری اسلامی کاسته است). البته گذشته از این‌ها ملی‌گرایی مرکزگرا در ذات خود هم حاوی نوعی محافظه‌کاری است. در ایران «وضع موجود»‌ دوهزار سال است که مترادف است با برتری اقتصادی، فرهنگی، و سیاسی زبان فارسی و شهرهای فارسی‌زبان مرکزی. طبعا کسی که دوست دارد ایران یکپارچه باقی بماند و فارسی در آن دست بالا را داشته باشد، در این معنای خاص قطعا طرفدار «وضع موجود» است.

من هم دلبسته تمامیت ارضی ایران هستم و دوست دارم که زبان فارسی در کشور دست بالا را داشته باشد (و معتقدم به دلیل پشتوانه فرهنگی زبان فارسی، این به نفع همه است). اما نمی‌دانم تا چه اندازه برای پیش‌برد این نظر حق دارم. کسی را به زور هموطن خود نگه داشتن و زبان آموزش و دیوان را به زور به قومی تحمیل کردن (حتی وقتی معتقدیم که داریم با این کار نفعشان را تضمین می‌کنیم)، به نظرم اخلاقا مساله‌دار است. در نتیجه هم از لحاظ علاقه شخصی و هم از موضع فایده‌گرایانه با آن محافظه‌کاران ملی‌گرا همدلم اما به خاطر ملاحظات حق‌محور، در باب این که در عمل چه باید کرد موضع محکمی ندارم. بگذریم… آن‌چه در حال حاضر درباره این ملی‌گرایی مرکزگرا برای من مساله‌ساز است گره‌خوردگی‌اش با محافظه‌کاری است به شکلی که در بالا توضیح دادم. اگر لازمه حفظ تمامیت ارضی این است که همواره در «مقطع حساس کنونی» باشیم و هرگز ریسک بی‌ثباتی را نپذیریم، بهتر نیست یک بار برای همیشه از این تمامیت ارضی خلاص شویم و بعد با خیال راحت هروقت لازم بود دست به انتقال قدرت بزنیم؟

 

 

 

درباره ابتذال

عامه مردم، به خصوص آدم‌های با تحصیلات بالاتر از متوسط (اما نه خیلی بالا)، و بسیاری از کسانی که گرایش‌های چپ دارند، دائم شکوه می‌کنند که آدم‌ها در روزگار جدید «مبتذل» و «سطحی» شده‌اند. در این نوشته توضیح خواهم داد که هرچند این ادعا نادرست است و آدم‌ها مبتذل‌تر و سطحی‌تر از گذشته نشده‌اند، اما چیزی واقعا درباره جهان عوض شده که باعث این شکایت شده. همچنین، ادعا خواهم کرد که آن تغییری که رخ داده اتفاقا چیزی است که بیشتر کسانی که از سطحی و مبتذل شدن جهان می‌نالند خود را طرفدارش می‌دانند.

آدم‌ها، چه در ایران و چه در جهان، تازگی‌ها سطحی یا بی‌سواد نشده‌اند. به هر آمار و نشانه عینی‌ای که نگاه کنیم می‌بینیم که سطحی بودن آدم‌ها چیز جدیدی نیست. آدم‌ها هزاران سال است که با آن معیاری که امروز کلمات «سطحی» و «بی‌سواد» به کار می‌روند، سطحی و بی‌سواد بوده‌اند. در واقع حقیقت آن است که آدم‌ها در روزگار جدید در مقایسه با گذشته شدیدا عمیق و باسواد شده‌اند. تا جایی که آمارها و تاریخ‌نویسی‌ها می‌توانند به ما بگویند، تصویر واقعی این است که در هیچ لحظه‌ای در تاریخ به اندازه امروز آحاد جامعه انسانی اهل سواد و تعمق و مطالعه و اندیشیدن به معنای زندگی و نوشتن افکار خویش و غیره نبوده‌اند.

اما اگر علم و تفکر و تعمق گسترده‌تر شده، چرا مردم احساس می‌کنند آدم‌ها سطحی شده‌اند؟ یک دلیل ساده برای این ماجرا – که موضوع اصلی این نوشته نیست و سعی می‌کنم به سرعت از آن بگذرم – این است که آدم‌ها نسبت به گذشته خطای دید دارند و همیشه گذشته را باشکوه و پرمعنا می‌بینند. حتی غزالی و سعدی هم گمان می‌کردند گذشتگانشان اصیل‌تر بودند. حتی محمد هم اصالت را نزد گذشتگان می‌دانست و روزگار خود را (که آخرالزمان می‌خواندش) در مقایسه با گذشته گناه‌آلود و سخیف می‌دانست. اما چرا چنین است؟ اول به خاطر خطای نمونه‌گیری: چون از گذشتگان تنها آثار باشکوهشان برای ما باقی می‌ماند (نوشته‌های حافظ و سعدی برای ما مانده‌اند و خوانده می‌شوند اما خزعبلات جَدّ من در قرن هفتم را کسی امروز نمی‌شنود تا از عمق حماقتش متحیر شود). دوم به دلایل روانی (که ریشه‌هایش بر من نامعلومند): افراد اصولا حتی در زندگی شخصی خاطرات خود را باشکوه به یاد می‌آورند و زندگی سابق خود را اصیل‌تر و معنادارتر می‌دانند، و در نتیجه آن را برای نوادگانشان هم اصیل و باشکوه نقل می‌کنند. طبعا اثر تجمعی چنین رویکردی در طول نسل‌ها این است که تصویر هر جامعه‌ای از گذشته‌اش به طرز غیرواقعی‌ای آغشته به غباری از عمق و اصالت است.

حتما دلایل دیگری هم برای این که آدم‌ها گذشته را باشکوه و پرمعنا می‌بینند وجود دارند، اما موضوع این نوشته چیز دیگریست. من معتقدم باشکوه دیدن ِ گذشته تنها دلیل این نیست که زندگی آدم‌های امروز به چشم همه سطحی می‌آید. دلیل مهم‌تری هم وجود دارد. از قضا، من معتقدم واقعا چیزی در جهان عوض شده، و در چندصد سال اخیر زندگی انسان‌های امروز در بسیاری از جلوه‌های عمومی‌اش سطحی‌تر شده. اشتباه نکنید! آدم‌ها سطحی‌تر نشده‌اند! (بلکه در واقع همان طور که گفتیم عمیق‌تر و باسوادتر شده‌اند.) اما ساختار جامعه طوری تغییر کرده که آدم‌های سطحی (که همیشه اکثریت را داشته‌اند) حالا بیشتر به چشم می‌آیند و در موقعیت‌های بیشتری دست بالا را پیدا کنند.

از کجا آمده‌ایم؟

پیش از ادامه، باید کلمه مضحک «سطحی» را معنا کنم. در این نوشته به ناچار این کلمه را همدل با کسانی که دائم در اعتراض به جهان جدید به کار می‌برندش به کار می‌برم. منظور از «سطحی» کسی است که علایقش به کودکان شبیه‌تر است، سوادش کم است، اهل فکر کردن‌های پیچیده نیست، و نظرات و سلایقش در هر حوزه‌ای (از هنر گرفته تا سیاست) با کسانی که در آن حوزه (به خصوص در عرصه تولید) تجربه زیادی دارند به شدت متفاوت است.

اما چرا معتقدم ساختار جامعه طوری شده که سهم آدم‌های سطحی در آن پررنگ‌تر شود؟ پیش از هر چیز یادآوری می‌کنم که سطحی بودن یا نبودن تا حد بسیار زیادی تابع درجه تحصیلی و آموزش فرهنگی است. در جهان قدیم، با تقریب خوبی تنها طبقه دبیران و اشراف به سواد دسترسی داشتند (نرخ سواد خواندن و نوشتن در ایران سنتی کمتر از ده درصد بود). جامعه یک اقلیت کوچک باسواد داشت که زندگی‌شان با اختلاف زیادی از بقیه دانشمندانه‌تر و پیچیده‌تر بود. نه تنها دانش و فکر محدود به این طبقه بود، ثروت و قدرت سیاسی هم عمدتا در دست همین طبقه بود: طبقه اشراف. البته در میان این اشراف هم وضعیت یکدست نبود. گروهی داشته اصلی‌شان ثروت بود و گروه دیگری داشته اصلی‌شان فرهنگ بود. به طور خاص، طبقه دبیران (شامل کاتب‌ها و ملاهای مکاتب و آخوندهای منبری) حسابشان تا حد زیادی از ملاکان و خان‌ها و حاکمان جدا بود. اما این دو قشر در تعامل پیوسته بودند و با هم نسبت خانوادگی داشتند و در بعضی مشاغل دیوانی با هم یکی می‌شدند و خلاصه در مقایسه با طبقه بزرگ کشاورز و دامدار، می‌توانیم تمام اعضای این دو گروه را تحت عنوان بزرگ‌تر اشراف خلاصه کنیم. من از عنوان‌های بومی استفاده کردم ولی ماجرا در همه‌جای جهان متمدن کمابیش همین طور بوده (مثلا اگر دلتان می‌خواهد می‌توانید به جای آخوند بگویید کشیش و به جای خان بگویید فئودال).

در این جهان سنتی، عمده انتخاب‌های اساسی جامعه توسط اشراف صورت می‌گرفت. ساختار سیاسی کاملا استبدادی و در دست اشراف بود. توزیع ثروت و مالیات‌گیری و نظام ارباب و رعیتی هم طوری بود که در دست رعایا ثروتی باقی نمی‌ماند. حتی در عرصه هنر هم همه‌چیز در دست اشراف بود: از یک سو هنرمند خودش احتمالا از طبقه اشراف بود (چون آموزش باکیفیت برای رعایا میسر نبود)، و از سوی دیگر (که مهم‌تر است) مشتری هنر اشراف بودند. شاعر ایرانی برای این که از شعرش ثروت کسب کند امیدش به دربار شاهان و حاکمان بود. نمایشنامه‌نویس اروپایی هم همین طور. معمار و نگارگر شرقی فقط توسط نهادهای ثروتمند مذهبی ممکن بود برای کاری استخدام شود. نقاش و موسیقیدان اروپایی هم همین طور. تنها کسانی که می‌توانستند برای هنر پول خرج کنند اشراف بودند، و در نتیجه تولیدات هنری تابع سلیقه اشراف بود. اشرافی که خودشان به نسبت سایر مردم آموزش‌دیده بودند و به اقتضای اشرافی بودنشان اغلب برای خودشان شأن فرهنگی و صاحب‌نظرانه قائل بودند. نتیجه این بود که تنها هنری که در سطح گسترده تولید می‌شد و بهترین استعدادها را به خود مشغول می‌کرد، هنری سطح‌بالا و مورد پسند قشر فرهنگی بود. (هنر توده‌ای با نمودهایی مثل موسیقی عامیانه هم وجود داشت، اما چون به درآمد زیادی نمی‌انجامید استعدادهای ضعیف‌تری را به خود جذب می‌کرد و همواره در حاشیه بود.)

به کجا رسیده‌ایم؟

یکی از مهم‌ترین تحولات در دوران مدرن (و به خصوص صد سال اخیر) قدرت گرفتن گروه‌های تازه (و بزرگ‌تر) مردم بوده. در عرصه سیاست، دموکراسی و گفتمان برابری و نظام قضایی عادلانه، به آحاد مردم از طبقات پایین‌تر قدرت بی‌سابقه بخشیده. در عرصه ثروت، ماجرا در ظاهر کمی گمراه‌کننده است چون اختلاف ثروت فقرا و اغنیا در جهان لزوما کم نشده. اما واقعیت این است که طبقه متوسط بزرگی شکل گرفته که به اندازه‌ای ثروت دارد که بتواند آن را به جای سیر کردن شکم خرج علایق فرهنگی و سیاسی بکند. در واقع توده هرچند همچنان از اشراف فقیرتر است (و شاید حتی فاصله‌اش بیشتر شده) اما در این‌جا عدد خام ثروت از نسبت مهم‌تر است. در جهان مدرن برای نخستین بار در تاریخْ بدنه جامعه بعد از ابتیاع غذا و خوراک و سقف بالای سر، پولی برایش می‌ماند که می‌تواند آن را در عرصه سیاست و فرهنگ خرج کند. در نتیجه توده در مجموع بیش از گذشته می‌تواند در شکل دادن به سرنوشت جامعه اثرگذار باشد. در عرصه آموزش هم توده برای اولین بار به کلیدی‌ترین عنصر مهم (یعنی سواد خواندن و نوشتن) دست پیدا کرده. به همین ترتیب، اینترنت و شبکه‌های اجتماعی برای اولین بار به اعضای بدنه جامعه اجازه داده‌اند که بدون نظارت اشراف در سطح گسترده با هم مرتبط شوند و خرده‌رسانه‌های مستقل داشته باشند.

خروجی این وضعیت جدید، طبعا شنیده شدن صدای توده است. توده حالا اگر به هر دلیلی از ترامپ خوشش بیاید، سواد کافی دارد تا بتواند درباره‌اش بخواند و بنویسد، شبکه اجتماعی‌ای در دسترس دارد که بر خلاف نظر رسانه‌های جریان اصلی (که در دست اشرافند) در آن یارگیری و گفتمان‌سازی کند، و حق رای دارد تا سرانجام ترامپ را به ریاست جمهوری انتخاب کند. به همین ترتیب، اگر توده موسیقی پاپ را به موسیقی سنتی ترجیح بدهد هم پول برای خریدنش دارد، هم وقت برای شنیدنش، هم آزادی و امکانات برای تبلیغش. نتیجه این است که در دنیای جدید، بر خلاف گذشته، هم سیاستمداران مجبورند نظر توده را جلب کنند، هم هنرمندان، و هم هر کس دیگری که به عرضه محصول یا خدمتی مشغول است. در این دنیا، بر خلاف گذشته، هنر توده‌ای فقط استعدادهای ضعیف‌تر را به خود جلب نمی‌کند بلکه اتفاقا بزرگ‌ترین استعدادها را به خود جلب می‌کند چون حالا توده آن‌قدر ثروتمند و قدرتمند شده که می‌تواند بهتر از اشراف باسلیقه هنرشناس به هنرمند محبوبش دستمزد مادی و معنوی بدهد. در چنین دنیایی، سیاست و فرهنگ به رنگ سلایق توده در می‌آیند. طبعا هر بیننده‌ای (حتی خود توده) این تفاوت را حس می‌کند، و ممکن است از سر شوخی یا شِکوه بگوید که جهان «سطحی» شده، با این که در واقع درصد آدم‌های «سطحی» در جهان کم شده، فقط قدرتشان بیشتر شده.

باسواد اما بی‌بصیرت؟

ممکن است در این‌جا یک سوال جانبی مطرح شود: اگر این توده‌ها قدرتمند و ثروتمند و باسواد شده‌اند، چرا هنوز به سلیقه‌شان می‌گوییم «سطحی»؟ مگر قرار نبود سطحی بودن یا نبودن تابع سواد باشد؟ توده‌ای که باسواد باشد که دیگر توده نیست! بدیهی‌ترین جوابی که به ذهن می‌رسد این است که سواد و آموزش توده به اندازه قدرتش افزایش نیافته. این قاعدتا صحیح است، اما من فکر می‌کنم توضیح بهتری هم وجود دارد (که برای فهم موردی که گفتیم هم مفید است): در هر جامعه‌ای مستقل از میزان فاصله‌ها و میزان مطلق سواد و فرهنگ افراد، چند درصد بالایی (که بهشان اشراف می‌گوییم) تنها کسانی هستند که انگیزه جدی برای عمیق و باسواد و بافرهنگ بودن (و تظاهر به آن) دارند.

توده هرچند قدرتمندتر و ثروتمندتر شده، اما همچنان از لحاظ رتبه در همان جایگاهی است که بود. توده هرچه‌قدر هم که پیشرفت کند تا زمانی که سلسله‌مراتب و نابرابری‌ای در کار است (و سلسله‌مراتب فعلا اگر بیشتر نشده باشد کمتر نشده) طبق تعریف همیشه پایین‌تر از اشراف و طبقه دبیران است. نتیجه این است که برای فرد عامی، حیثیت اجتماعی سرمایه بزرگی نیست. فرد عامی خودش را متفکر و باهوش و باسواد و بافرهنگ نمی‌داند. دیگران هم از او چنین انتظاری ندارند. او در عرصه عمق و سواد و فرهنگ مزیت رقابتی ندارد در نتیجه انگیزه‌ای در این زمینه‌ها ندارد. اما برای کسی که جزو طبقه اشراف (به خصوص طبقه دبیران) است، جلوه عمیق و باسواد و بافرهنگ بودن بخش بزرگی از داشته‌هایش است. چه در گذشته چه امروز کسی که متعلق به طبقه دبیران است (یعنی به دستگاه علم و آموزش یا روحانیت یا دیوانسالاری وابسته است) قدرت و ثروت و حیثیتش مستقیما تابع تصویری است که به عنوان انسان عمیق و باسواد و بافرهنگ از خود ارائه می‌دهد. در نتیجه چه خودآگاه و چه ناخودآگاه خود را موظف می‌داند که سلیقه «نازل» نداشته باشد، اهل فکر باشد، و کم‌سواد نباشد. این باعث می‌شود که او هم واقعا عمیق و باسواد و بافرهنگ شود، و هم هرجا که نشد وانمود کند که چنین شده است.

ماجرا محدود به طبقه دبیران نیست. سایر اشراف هم وضع مشابهی دارند. پادشاهی که به شاعران صله می‌داد یا اشراف‌زاده‌ای که به مهمانی‌اش نوازنده دعوت می‌کرد، اهل فرهنگ بودن را بخشی از هویت و افتخار خود می‌دانست. حتی دستگاه مذهبی وقتی معمار یا نقاش را برای تزئین بنای مذهبی استخدام می‌کرد، فقط به دنبال زیبایی بنا نبود بلکه به دنبال حفظ حیثیت دستگاه مذهب هم بود. اشراف (چه اهل قدرت و ثروت چه اهل فرهنگ و مذهب) خود را در تقابل با توده تعریف می‌کردند و برای حفظ حیثیت خود (که بخشی از دارایی‌شان بود) مُصر بودند کالای فرهنگی‌ای را برگزینند که مورد قبول متخصص‌ترینان در عرصه فرهنگ است. برای آنها کالای فرهنگی فقط کالای فرهنگی نبود، بلکه ابزار تفاخر و تثبیت موقعیت اجتماعی هم بود.

توده چون به این شأن اجتماعی نیازی ندارد (و نصیبی هم از آن نمی‌تواند داشته باشد)، نه به دنبال عمیق و بافرهنگ و باسواد شدن می‌رود و نه چندان به آن تظاهر می‌کند. در هنگام مصرف، چنین قشری طبعا فقط مستقیما به دنبال لذتی است که از کالای فرهنگی و هنری می‌برد. در نتیجه بی خجالت به سمت رمان زرد و فیلم ترکیه‌ای و موسیقی کوچه‌بازاری میل می‌کند و بازار کیشلوفسکی و بتهوون را به حاشیه می‌برد.

*****

خلاصه تمام آن‌چه در بالا گفتم این است که آن‌چه به جامعه امروز در سیاست و فرهنگ چهره متفاوتی داده که «سطحی» یا «مبتذل» می‌خوانندش، سطحی شدن افراد نسبت به قبل نیست بلکه قدرت گرفتن طبقات اجتماعی پایین‌تر است (هرچند همین طبقات هم باسوادتر و متفکرتر شده‌اند و بیش از گذشته به تربیت فرهنگی دسترسی دارند). نمی‌دانم این اثر تا چه زمانی قرار است دوام داشته باشد و تا چه اندازه اجتناب‌ناپذیر است. اما این قدر می‌شود گفت که مقصر این وضعیت (اگر بپذیریم که ایرادی دارد) نه چند سیاستمدار نادانند نه چند تاجر بدطینت. قدرت توده جعبه پاندورایی است که باز شده (و باید هم باز می‌شده). فعلا همه چیز معلول آن است و هیچ معلوم نیست عاقبت جهان را به کجا خواهد برد.

ناسیونالیسم، دوست طبیعی جمهوری اسلامی و دشمن طبیعی سلطنت پهلوی

عنوان این نوشته عجیب است. سلطنت پهلوی یکی از ناسیونالیست‌ترین حکومت‌های تاریخ ایران است (چه بسا که دقیقا تنها حکومت کاملا ناسیونالیست ایران است). از طرف دیگر، جمهوری اسلامی دائم از طرف دشمنانش متهم به این می‌شود که برای ایران به اندازه اسلام ارزش قائل نیست، و در درون خودش هم گاه و بیگاه صحت این اتهام از سوی برخی مسؤولان تایید می‌شود. علی‌رغم این موضوع، من معتقدم ناسیونالیسم به عنوان یک عامل اجتماعی برای جمهوری اسلامی مفیدتر است تا برای سلطنت پهلوی.

ناسیونالیسم در تضاد با غیر تعریف می‌شود. عرق ملی تنها در جایی معنا دارد که بیگانه‌ای در کار باشد. به‌خصوص بیگانه‌ای که هم تهدید فرهنگی باشد و هم تهدید نظامی. این بیگانه برای ایرانیان کیست؟ در پانصد سال اخیر، ایرانیان دو بیگانه اصلی خارج از مرزهای ایران می‌شناخته‌اند: یکی همسایگان مسلمان در مرزهای غربی (اول عثمانی و بعد کشورهای عربی متعدد)، و یکی غرب (به طور خاص روسیه، انگلیس، و آمریکا). همسایگان شرقی ایران در این پانصد سال هرگز نقش محوری «بیگانه» را در ذهن ایرانیان بازی نکردند (بر خلاف چندهزار سال پیش که توران مهم‌ترین بیگانه در ذهن ایرانی بود). همسایگان مسلمان ایران در مرزهای غربی، برای مدت‌ها مهم‌ترین «دیگری» بودند. در عرصه فرهنگی دوگانه سنی-شیعه در عصر صفوی نمود عینی این جدال بود، و در عرصه نظامی جنگ‌های طولانی ایران با عثمانی. بعد از سقوط عثمانی، ناسیونالیسم ایرانی آتش بیزاری از همسایگان غربی را با تکیه بر عرب‌ستیزی و بت‌سازی از ایران قبل از اسلام ادامه داد. تعریف ایرانی در مقابل عرب در اواخر دوره قاجار تشدید شد و تا امروز ادامه یافته. درگیری نظامی بیست سال پیش با عراق و درگیری سیاسی فعلی با عربستان هم بر این تقابل دامن زده.

«دیگری» دوم، غرب است. از زمان جنگ‌های ایران و روسیه «غرب» یا «ممالک مسیحی» به عنوان «دیگری» بزرگ دیگر در ذهن ایرانیان شکل گرفت. در عرصه فرهنگی، جدال سنت ایرانی با مدرنیته غربی بزرگ‌ترین چالش فرهنگی تاریخ ایران از زمان سقوط ساسانیان تا امروز را رقم زده است. هجوم فرهنگی غرب ایرانیان را (مثل بیشتر مردم دنیا) در عرصه دین، زبان، قومیت، جنسیت، خانواده، و تقریبا هر موضوع فرهنگی دیگری دچار بحران و سردرگمی کرده. طبعا یکی از نمودهای هویت‌خواهی ایرانی در چنین فضایی نفی نفوذ غربی و تکیه بر فرهنگ بومی است (هرچند گزینشی و محدود). یکی اسلام را برای حفظ هویت بومی بر می‌گزیند، یکی شاهنامه و زبان فارسی را، و یکی رسوم و خوراک را. اما گره‌‌خوردگی هویت‌خواهی ایرانی با مقاومت در برابر غرب غیر قابل انکار است. در عرصه سیاسی و نظامی نیز غرب به تدریج به یک «دیگری» مهم تبدیل شد. با شکست از روسیه غرب مسیحی به عنوان خطر بزرگ شناخته شد، با اشغال ایران در جنگ‌های جهانی تمام ایران طعم قلدری نظامی غرب را چشید، و با کودتای ۲۸ مرداد و دوستی عمیق شاه با غرب، جایگاه غرب به عنوان دشمن در ذهن بسیاری از ایرانیان تثبیت شد.

شاه ایران اگرچه ناسیونالیست بود، اما رفتارش حس هویت‌خواهانه ایرانی را چندان ارضا نمی‌کرد. او با غرب دوست بود. «غرب»ی که «دیگری» بزرگ‌تر و قوی‌تر و حاضرتر در عرصه فرهنگ و سیاست ایران و جهان بود. در ذهن بیشتر ایرانی‌ها حفظ هویت ایرانی محتاج این بود که چیزی در مقابل غرب علَم کنیم، و خطر اصلی این تلقی می‌شد که ایران از لحاظ فرهنگی و سیاسی تبدیل به حومه غرب شود. شاه نه تنها در این باره کاری نمی‌کرد بلکه با غرب‌دوستی‌اش به این نگرانی دامن می‌زد. به این ترتیب ناسیونالیسم حکومتی در زمان شاه خود را در تقابل با «دیگری» اصلی (یعنی غرب) تعریف نمی‌کرد، و تنها نمود واقعی‌اش در مواجهه با اعراب بود. اما حتی در آن زمینه هم شاه از در ِ اشتباه وارد شده بود. دستگاه حکومت پهلوی «اسلام» را وجه اختلاف هویت ایرانی و عربی قرار داده بود. او می‌خواست ایران را مستقل از اسلام تعریف کند و به این ترتیب میان ایرانیان و اعراب مرزی بکشد. اما دل کندن از اسلام برای ایرانیان غیرممکن بود، در نتیجه حتی عرب‌ستیزی پهلوی (که به طور بالقوه می‌توانست برای بسیاری از ایرانیان دلچسب باشد) عملا به شکلی در آمده بود که از کسی دل نمی‌بُرد.

جمهوری اسلامی، هم در مواجهه با غرب و هم در مواجهه با عرب، دقیقا مسیری را انتخاب کرد که دل ناسیونالیسم و هویت‌خواهی ایرانی را خنک می‌کند. در مواجهه با غرب، کارآمدی تبلیغاتی استراتژی جمهوری اسلامی واضح است. ج.ا به جای دوستی با غرب خود را در دشمنی با غرب تعریف کرد. به این ترتیب، دوست‌داران هویت بومی (که طبعا از نفوذ غربی دل خوشی ندارند) ناخواسته خود را در بسیاری از امور در اتحاد با جمهوری اسلامی می‌یابند. این همان دامی است که از طرفی تمام چپ‌ها و علیزاده‌ها و علوم اجتماعی‌خوانده‌های پست‌کلنیال دوستدار جمهوری اسلامی اسیرش شده‌اند، و از طرفی باعث می‌شود بسیاری از آریایی‌های کورش‌کبیردوست هم در مقابل سیاست خارجی ج.ا. سکوت کنند.

اما جمهوری اسلامی در مواجهه با همسایگان مسلمان عرب چه کرد؟ از قضا حتی در مواجهه با اعراب هم سیاست ج.ا. از لحاظ کارکرد تبلیغاتی داخلی موفق‌تر از سیاست شاه بود. هرچند شاه در کلام «ایرانی»تر و ضدعرب‌تر بود، اما در عمل همان طور که گفتیم می‌خواست اسلام را مرز ایرانی و عرب قرار دهد و در نتیجه شکست خورد. اما ج.ا. در این تقابل به الگوی امتحان‌پس‌داده و موفق عصر صفوی، یعنی تقابل شیعه-سنی روی آورد. با پررنگ شدن دوگانه شیعه-سنی به عنوان موضوع اصلی اختلاف، مسلمان بودن در عین عرب‌ستیزی برای ایرانیان موجه‌تر و ممکن‌تر شد. ج.ا. موفق شد کاری کند که بر خلاف دوره پهلوی، اسلام نه تنها به عنوان یک عنصر عربی دیده نشود، بلکه طوری تعریف شود که مسلمان بودن ایرانیان (از آن‌جا که شیعه‌اند) خود بتواند به عنوان وجه افتراق ایرانیان با اعراب (که عمدتا سنی‌اند) ایفای نقش کند. به این ترتیب، ج.ا. موفق شد پلی برای آشتی میان عرب‌ستیزی آریایی با سنّی‌ستیزی حوزوی پیدا کند و سیاست منطقه‌ای خود را برای درصد بزرگی از هویت‌خواهان ایرانی دلچسب یا دست‌کم قابل تحمل کند.

***

به طور خلاصه، ادعای من این است که هم در تقابل با غرب و هم در تقابل با اعراب (دو «دیگری» اصلی در ذهن ایرانیان) جمهوری اسلامی سیاست تقابلی شدیدتری اتخاذ کرده و آن را بر مبانی‌ای قرار داده که با خواسته‌های هویت‌خواهانه ایرانیان سازگار است (هرچند خود ج.ا. لزوما تاکید صریحی بر هویت‌خواهی ایرانی ندارد). طبعا فکر نمی‌کنم این تصمیمات به شکل آگاهانه و با اراده افراد خاصی رخ داده‌اند، بلکه آنها را برآیند طبیعی عوامل مختلف می‌دانم. همچنین، معتقد نیستم این سیاست خارجی لزوما به نفع ایران باشد. بلکه برعکس معتقدم از لحاظ سیاسی، اقتصادی، و حتی فرهنگی این سیاست‌ها در درازمدت به ضرر ماست. آن‌چه گفتم صرفا توضیح این نکته است که چرا سیاست خارجی ج.ا. از لحاظ تبلیغات داخلی موفق‌تر از شاه است، و چرا معتقدم وجود احساسات ناسیونالیستی و هویت‌خواهانه در میان ایرانیان در مجموع به ضرر شاه عمل کرد اما امروز به سود جمهوری اسلامی عمل می‌کند.

از سیاهکل تا اهواز

چهل و هشت سال پیش، چریک‌های فدایی خلق با تفنگ و نارنجک به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل در گیلان حمله کردند و با ماموران پلیس درگیر شدند و چند پلیس را کشتند و خود با کشته‌ها و دستگیری‌های بسیار، ناکام به کارشان پایان دادند. در پی آن حرکت مسلحانه، تا سال‌ها روشنفکران ایرانی آن مبارزان و آن حادثه را گرامی داشتند و تا مدت‌ها واژه‌های جنگل و دریا در شعر و ترانه ایرانی به عنوان اشاره‌های پنهان به «حماسه» سیاهکل به کار گرفته شدند.

چند روز پیش که تروریست‌ها در اهواز به یک رژه نظامی حمله کردند، اکثریت قریب به اتفاق طبقه بالای‌متوسط و سیاست‌آشنای جامعه ایرانی که در شبکه‌های اجتماعی حضور دارند مشغول ابراز خشم و انزجار از تروریست‌های اهواز شدند، و حتی برخی رسانه‌ها را به خاطر رویکرد نرمشان در قبال ماجرا سرزنش کردند. به نظر می‌رسد که از نظر جامعه بالای‌متوسط امروز ایرانی، «ترور» به طور کلی محکوم است و چون و چرا بر نمی‌دارد. تروریست‌ها فرزندان بی‌گناه وطن را کشته‌اند و کشور را ناامن کرده‌اند.

به این فکر می‌کنم که از حمله ۴۸ سال پیش در سیاهکل تا حمله چند روز پیش در اهواز چه چیزی تغییر کرده که این تفاوت صد و هشتاد درجه‌ای در واکنش را باعث می‌شود. شکل دو حمله مشابه است (هر دو حمله به نیروهای نظامی بوده)، و بعید می‌دانم که آن یک قربانی غیرنظامی علت مهمی در این تفاوت رویکرد بوده باشد. پس تفاوت بین ماجرای سیاهکل و اهواز در کجاست؟

پاسخ اول (که جای خوشحالی دارد) این است که جامعه خشونت‌گریزتر شده. طبقه بالای‌متوسط (یا سوسول، یا تحصیل‌کرده) ایرانی نه ترور را به راحتی گذشته تحمل می‌کنند، نه اعدام را، نه کوکتل‌مولوتوف را، نه سرکوب خیابانی از سوی حکومت را. اما فضای روشنفکری پنجاه سال پیش این طور نبود. آنها هم به جهت پنجاه سال عقب بودن از روزگار فعلی و هم به جهت این که تحت تاثیر گفتمان چپ مسلح جهانی بودند، خشونت‌گریز نبودند.

پاسخ دوم (که به اندازه پاسخ قبلی خبر خوشی نیست) این است که واکنش منفی شدید امروز طبقه بالای‌متوسط ایرانی، صرفا به خاطر انزجار از خشونت نیست. بلکه به خاطر هویت حمله‌کنندگان هم هست. جریان اصلی طبقه بالای‌متوسط ایرانی فارس است و در نتیجه طبعا با مهاجمان عرب خوزستانی ارتباط عاطفی خاصی ندارد، در حالی که چریک‌های فدایی خلق دقیقا برخاسته از طبقه بالای‌متوسط ایرانی بودند و در دانشگاه‌های فارس مرکز ایران پایگاه اجتماعی داشتند. گذشته از این، حمله اخیر خوزستان پیام جدایی‌طلبانه دارد و طبعا مرکزنشینان ایرانی از سودای جدایی‌طلبی متنفرند. ناسیونالیسم مهم‌ترین عاملی است که گاهی مرتجعان حکومتی را با تحصیل‌کردگان غرب‌زده مرکزنشین ایرانی زیر یک پرچم جمع می‌کند.

پاسخ سوم (که به نظر من ناامیدکننده‌ترین پاسخ است) این است که بخش بزرگی از تفاوت واکنش امروز و واکنش ۴۸ سال پیش به خاطر تفاوت رویکردها به حکومت است. روشنفکران ایرانی در سال ۴۹ ذره‌ای همدلی با حکومت وقت نداشتند، و هر حرکت مخالفی را روزنه‌ای به نور در میان ظلمت می‌دیدند. اما امروز بخش بزرگی از جامعه روشنفکر ایرانی میزانی از همدلی با حکومت را دارد. البته این همدلی جنس عجیبی دارد. منظورم این نیست که جامعه روشنفکر ایرانی واقعا نسبت به حکومت ایران خوش‌بین است. ماجرا صرفا این است که اعمال حکومت را نرم‌دلانه‌تر تحلیل می‌کنند و در نتیجه نفرت نهادینه‌شان کمتر است. اما چرا؟ به نظر من این هم تا حد خوبی ریشه در ناسیونالیسم دارد. در این باره در نوشته بعدی بیشتر توضیح خواهم داد.

مقال شهرزاد و فریدون

فریدون: مشکل شما این است که عمق فاجعه وضعیت فعلی کشور را در نمی‌یابید، و در باطن خود، این اوضاع سیاسی را قابل قبول می‌یابید. وگرنه این قدر راحت دست روی دست نمی‌گذاشتید و به رای دادن گاه‌به‌گاه در انتخابات نمایشی دلخوش نمی‌ماندید.

شهرزاد: عمق فاجعه را خوب می‌فهمیم، ولی چاره‌‌ای جز قناعت به ترجیحات کوچک نداریم. به نظر تو، مثلا اگر عمق فاجعه را می‌دانستیم چه باید می‌کردیم؟

فریدون: اگر عمق فاجعه را می‌دانستید به جای تلاش برای استمرار وضع موجود در پی برپایی نظام سیاسی تازه‌ای در کشور می‌بودید. برای گرفتن حق، چاره‌ای جز مبارزه نیست. دیکتاتور از سر دلسوزی به راه صلاح نخواهد آمد. تنها راه نجات از دیکتاتوری، اسقاط دیکتاتوری است.

شهرزاد: فقط یک انقلاب موفق در تاریخ جهان به من نشان بده که به سرنوشت بهتری برای مردمش منجر شده باشد، تا من قبول کنم که انقلاب و براندازی در ایران می‌تواند گزینه معقولی باشد. تاریخ جهان پر است از لحظاتی که مردمی به امید آزادی یا عدالت حاکمانی را سرنگون کرده‌اند اما عاقبت با دست‌های خونین و شهرهای پرآتش شاهد به قدرت رسیدن ظالمان تازه‌ای شده‌اند که به اندازه حاکمان قبلی (یا بیشتر) دشمن آزادی و عدالتند. علاوه بر این، انقلاب زمینه مصائب بعدی مثل دخالت خارجی را هم فراهم می‌کند. در یک تحقیق چند دهه پیش، پژوهشگران ده انقلاب بزرگ در جهان در بازه حدودا دویست ساله بین انقلاب فرانسه و انقلاب ۵۷ ایران را بررسی کردند، و مشاهده کردند که هشت تا از این ده انقلاب (از جمله مورد ایران) به فاصله کوتاهی به جنگ با یک کشور خارجی منتهی شده و دو مورد باقیمانده هم از سر خوش‌اقبالی از خطر جنگ جسته‌اند. خلاصه آن که با نگاهی ساده به داده‌ها می‌شود فهمید که انقلاب چه سراب بی‌حاصلی است و در پی‌اش رفتن چه خطای بزرگیست.

فریدون: قبول دارم که انقلاب معمولا منجر به نتایج خوبی نمی‌شود، و اگر صرفا بخواهیم از روی داده‌های تاریخی قضاوت کنیم باید بپذیریم که انقلاب برایمان زندگی بهتری نخواهد آورد. اما در تحلیل گزینه‌های موجود درباره ایران باید توجه کنیم که داده‌های تاریخی الزاما قابل تسری به مورد ایران نیستند. ایران کنونی وضعیت بسیار ویژه‌ای دارد. در نتیجه، خروجی هر اتفاقی (از جمله انقلاب) در آن هم می‌تواند با عموم کشورهای جهان تفاوت اساسی داشته باشد. به طور خاص، معتقدم انقلاب در کشوری می‌تواند جواب بدهد که در آن حکومت به طرز قابل توجهی بدتر از آنهایی باشد که بیرون از قدرت مانده‌اند (یعنی حکومت خیلی بدتر از مردم، یا دست‌کم خیلی بدتر از اپوزیسیون سازمان‌یافته‌ای که مقابلش ایستاده باشد). انقلاب‌ها در جهان معمولا چنین نیستند. آنها معمولا بر علیه گروه‌های تکنوکرات، تحصیل‌کرده، سرمایه‌دار، و به طور خلاصه «اعیان»  می‌شورند و آنها را سرنگون می‌کنند و بخشی از بلایی که به آن دچار می‌شوند هم ناشی از همین است. گروهی که (ولو به ناحق) تخصص و سرمایه و تجربه را در اختیار دارد سرنگون می‌شود و جایش را گروه‌های دیگری می‌گیرند که درست به همین دلیل که مظلوم بوده‌اند و از قدرت دور بوده‌اند، هیچ کدام از این‌ها را ندارند. در نتیجه کشور بر اثر انقلاب نه تنها به محقق کردن پتانسیل‌هایش نزدیک‌تر نمی‌شود، بلکه بخش بزرگی از سرمایه‌اش انسانی، ثروت، و ثباتش را هم از دست می‌دهد. در ایران امروزی اما ماجرا از این قرار نیست. کشور همین حالا هم سرمایه انسانی بسیار بزرگی دارد که حاکمان حاضر به استفاده از آن نیستند، و حجم متخصصان خارج از قدرتش بیشتر از حجم متخصصان داخل قدرتش است. با توجه به بافت بسیار تحصیل‌کرده و مترقی مخالفان فعلی حکومت ایران، انقلابی که این بار صورت بگیرد، بیش از آن که برهم‌زننده ساختارها و هدردهنده منابع باشد، اتفاقا انقلابی در جهت ایجاد ساختار و استفاده از منابع خواهد بود. به طور خلاصه، کلمه «انقلاب» نباید فریبمان بدهد. مهم این است که قدرت از دست چه کسانی به دست چه کسانی می‌رود. وگرنه دلیلی نداریم بپذیریم که صِرف انتقال قهرآمیز قدرت منتهی به فاجعه خواهد شد.

شهرزاد: دو ادعای بزرگ داری. اولا مدعی هستی وضعیت ایران امروز یک تفاوت اساسی با عموم وضعیت‌های انقلابی تاریخ معاصر (از جمله خود ایران چهل سال پیش) دارد. ثانیا مدعی هستی این تفاوت اساسی دقیقا می‌تواند باعث شود انقلاب در ایران ثمره مثبتی داشته باشد. با ادعای اولت همدلم، و من هم فکر می‌کنم مخالفان حکومت در ایران امروز عاقل‌تر و مترقی‌تر و تواناتر (و حتی شاید سازمان‌یافته‌تر) از حاکمانشان هستند در حالی که در وضعیت‌های انقلابی در جهان معمولا چنین نبوده. اما با ادعای دومت اختلاف نظر اساسی دارم. چرا باید فکر کنیم این تفاوت بین ایران امروز و وضعیت‌های انقلابی دیگر تاثیری در خروجی انقلاب خواهد داشت؟ فراموش نکن که هرکس در جهان اشتباه واضحی که پیش‌تر آزموده شده را تکرار می‌کند، بهانه‌اش این است که «این بار وضع فرق می‌کند.» بله، به هر حال هر دو موردی در هر موضوعی با هم تفاوت‌های مهم هم دارند، اما نباید فریب بخوریم و این تفاوت‌ها را برای متفاوت کردن خروجی انقلاب کافی ببینیم. انقلابیان ۵۷ هم (به درستی) معتقد بودند انقلابشان از جهات بسیار مهم با تمام انقلاب‌های سابق فرق می‌کند. مثلا انقلابشان نسبتا کمتر کشته داد، محبوبیت عمومی بالایی داشت، نهاد مردمی مذهب را به تمامی در کنار خود داشت، و از طرف هیچ دولت خارجی حمایت نمی‌شد. اما امروز به راحتی می‌بینیم که این تفاوت‌ها برای مثبت کردن سرنوشت انقلاب کافی نبود، و چه بسا که بسیاری از این تفاوت‌های از نظر آنها مهم، چیزی جز عوارض بی‌اهمیت مربوط به جزئیات زمان و مکان متفاوت انقلابشان نبود.

فریدون: تو داری بدون دادن پاسخ صریح، صرفا به این استدلال کلی بسنده می‌کنی که «معلوم نیست ویژگی‌های خاص ایران امروز برای مثبت کردن نتیجه انقلاب کافی باشد». من توضیح دادم چرا وضعیت امروز ایران خاص است (گفتم که برای تشخیص سرنوشت انقلاب مهم این است که ببینیم چه کسی جایگزین چه کسی می‌شود نه این که صرفا خود منتقل شدن قهرآمیز قدرت را تعیین‌کننده بدانیم.) به نظر من، به جای اتکای خام به داده‌های تاریخی، باید بتوانی داده‌ها را به اجزای تشکیل‌دهنده‌شان تجزیه کنی و با کمک آن داده‌ها توضیح بدهی که چرا انقلاب‌ها حاصل خوبی ندارند، و بعد ببینی که آیا آن دلایل در مورد ایران هم صادقند یا نه. در غیر این صورت نتیجه‌گیری‌ات کورکورانه و نادرست خواهد بود. اگر ده نفر قبل از من نتوانسته‌اند یک سوال ریاضی را حل کنند، من لزوما نباید نتیجه بگیرم که من هم قاعدتا نخواهم توانست آن سوال را حل کنم. اگر ده نفر قبلی کودکان دبستانی باشند و من استاد برجسته ریاضیات، ناتوانی ده نفر قبلی در حل مساله هیچ قدرت پیش‌بینی معناداری درباره توانایی من در حل این مساله ندارد. خلاصه آن که انقلاب‌های دنیا به دلایل روشن و مشابهی بدفرجام بوده‌اند و در ایران امروز آن دلایل موجود نیستند.

شهرزاد: مثالت و استدلالت به نظر من در این‌جا موضوعیت ندارند. دلایل شکست و موفقیت ملت‌ها در انقلاب‌ها، ‌به هیچ وجه مثل توانایی یک فرد در حل مسائل ریاضیْ قابل حدس نیست. واقعیت این است که موضوع پیچیده است و ما تصویر دقیقی از این نداریم که چه عواملی باعث شکست یا موفقیت انقلاب‌ها می‌شوند، و آن‌چه تو می‌گویی هم صرفا حدس و گمان است. مثلا تو می‌گویی آن‌چه در سرنوشت انقلاب تاثیرگذار است این است که گروه مخالفان چه کسانی هستند. برای تقریب ذهن و دیدن بهتر مساله، سعی می‌کنم با یک مثال توضیح دهم که چرا ممکن است عامل مهمی که منجر به بدفرجامی انقلاب‌ها می‌شود چیز دیگری باشد. مثلا برخی پژوهشگران ادعا کرده‌اند که یکی از عواملی که منجر به بدفرجامی انقلاب‌ها می‌شود خود خشونت موجود در فرایند انقلاب است. آنها می‌گویند وقتی فضا انقلابی می‌شود، گروه‌های مختلف شروع به جبهه‌گیری می‌کنند و با هم در اتحاد یا دشمنی قرار می‌گیرند. این نکته مهمی‌ست چون تو خیال می‌کنی «مخالفان» یعنی همان‌هایی که تو دوستشان داری اما صدها نوع «مخالفان» می‌تواند وجود داشته باشد. طبق ادعای آن پژوهشگران، در فضای انقلابی، یکی از عواملی که موجب موفقیت یک گروه به‌خصوص می‌شود از قضا میزان توسل آن گروه به خشونت است. متاسفانه گروه‌های خشن‌تر شانس بیشتری برای گرفتن قدرت در مرحله نهایی انقلاب را دارند. توجه کن که اگر این استدلال درست باشد، اصلا این شیوه نگاه تو که به مخالفان تحصیل‌کرده امروزی حکومت ایران نگاه می‌کنی و خیال می‌کنی که انقلاب بعدی انقلاب اینان خواهد بود، از اساس غلط است. چه بسا که گروهی که می‌تواند مشعل انقلاب را به مقصد برساند اصولا باید خصایصی داشته باشد که در این طبقه مطلوب تو موجود نیست، و در نتیجه پیش رفتن انقلاب دقیقا مترادف است با خارج شدن سکان امور از دست این افراد. فراموش نکن در انقلاب علیه شاه هم میانگین چهره‌های برجسته ضدشاه و فضای دانشگاهی ضدشاه در اوایل دهه پنجاه هیچ شباهتی به آن‌چه در سال شصت به عنوان حکومت انقلابی تثبیت شد نداشت. خلاصه آن که فقط به عنوان یک نمونه و یک سناریو جهت تقریب ذهن، جا دارد به این مساله فکر کنی که شاید هرگاه انقلابی صورت گیرد جبراً برنده اصلی آن گروه‌هایی خشن و ناخوشایند خواهند بود (کما این که همین حالا هم انقلابی‌ترین رفتارها از گروه‌هایی سر می‌زند که اصلا شبیه آن طبقه‌ای که تو سنگشان را به سینه می‌زنی نیستند).

فریدون: آن‌چه تو می‌گویی اتفاقا مهم‌ترین نگرانی من درباره انقلاب هم هست، اما از قضا معتقدم راه درمانش این است که ما (طبقه متوسط و تحصیل‌کرده) سکان انقلاب را به دست بگیریم تا به دست کسانی نیفتد که اگر پیروز شوند دیکتاتوری تازه‌ای رقم می‌زنند. در فضایی که حکومت چاره‌ای جز انقلاب نگذاشته، بهترین مسیر این است که انقلاب صورت بگیرد اما به دست کسانی که می‌توانند آن را عاقبت‌به‌خیر کنند.

شهرزاد: ظن بسیار قوی من این است که پروژه تو تخیلی است و به هیچ وجه شانس معقولی برای موفقیت ندارد. اما حتی اگر هم شانسی برای پیروزی پروژه تو وجود داشته باشد، خیلی معقول‌تر و انسانی‌تر نیست که به جای رفتن به سمت چنین ریسک هولناکی که حتی در صورت پیروزی (که احتمالش به نظر من بسیار بسیار ناچیز است) هزینه‌اش خون و رنج و مصیبت برای آدم‌هاست، بیاییم و اساسا از این که انقلابی صورت بگیرد جلوگیری کنیم؟

فریدون: مشکل شما این است که عمق فاجعه وضعیت فعلی کشور را در نمی‌یابید…

آسوده بخواب که ما بیداریم

cyrusآن‌چه مردم یک کشور به عنوان تاریخ می‌دانند، تا حد زیادی حاصل دستگاه پروپاگاندای حاکمان است. تبیغات حکومتی است (احتمالا بیش از چیزهای دیگر) که باعث می‌شود آمریکایی‌هایی بپذیرند که در جنگ جهانی دوم کشورشان جهان را از دست شر مطلق نجات داده، و ایرانی‌هایی بپذیرند که تمام کشورهای همسایه ایران «در واقع» متعلق به ایرانند. تا این‌جای کار چندان جالب توجه نیست، و بررسی و مطالعه این باورها در مردم احتمالا چیزی جز میزان موفقیت دستگاه پروپاگاندای حاکمان کشورها را نشانمان نمی‌دهد. اما موارد جالب‌تری هم وجود دارند.

برخی از باورهای تاریخی مردم، حاصل پروپاگاندا هستند، اما حاصل پروپاگاندای حاکمان دوره‌های قبل‌تر. خوشنامی امروزی کریم‌خان زند در ایران احتمالا تا حد خوبی باقیمانده اثر پروپاگاندای اوایل دوره پهلوی است. رضاشاه، مثل هر حاکم تازه‌ای از حاکمان قبلی (قاجار) کینه به دل داشت و همچنین به دنبال مشروعیت‌بخشی به نظام تازه بود. دشمنی رضاخان با قاجار باعث می‌شد خان قاجارستیز زند را دوست خود بداند و همچنین نیازمندی‌اش به مشروعیت باعث می‌شد بخواهد خود را اعاده‌گر حیثیت خان مظلوم زند معرفی کند (رجوع کنید به داستان انتقال قبر کریم‌خان در زمان رضاشاه). در نتیجه به کریم خان زند احترام می‌گذاشت و او را عادل و مظلوم می‌خواند. تبلیغات رضاشاه (احتمالا در کنار عوامل دیگر از جمله شاید ویژگی‌هایی در خود خان زند) باعث شده که حالا، سال‌ها پس از گذشتن دوران رضاشاه، کریم‌خان زند هنوز محبوب باشد و تنها شاهی باشد که در میان انبوه شهیدان و شاعران و معممان، خیابانی به نام خود در تهران دارد.

پروپاگاندای پهلوی

اما پروپاگاندای پهلوی اثرات ماندگار بسیار مهم‌تری از سفیدنمایی چهره کریم‌خان زند داشته. نقش تبلیغات عصر پهلوی در تلقی ما از خودمان و تاریخمان، بسیار بیش از آن‌چه که ایرانی تحصیل‌کرده امروزی گمان می‌کند است. به طور خاص، فکر می‌کنم مهم‌ترین اثر پروپاگاندای پهلوی در ذهنیت تاریخی ایرانیان، پررنگ شدن دوره هخامنشی به عنوان اصلی‌ترین و باشکوه‌ترین دوره تاریخ ایران است.

به عنوان پیش‌زمینه، باید در نظر داشت که تثبیت مفهوم ملیت در معنای مدرنش و تکیه بر ایران باستان به عنوان یکی از پایه‌های هویتی این مفهوم، که در دوره مشروطه به صورت یک گرایش کلی در بین روشنفکران شروع شده بود، در دوره پهلوی به یک پروژه موفق در سطح آحاد ملت تبدیل شد. یک عضو ایل بختیاری، به عنوان یک بختیاری (که از قضا ساکن ممالک محروسه ایران هم هست) قرن جاری شمسی را آغاز کرد و به عنوان یک ایرانی (که از قضا بختیاری هم هست) آن را به انتها می‌رساند. اما ماجرای تثبیت دولت-ملت مدرن در ایران دوره پهلوی نه عجیب است و نه برای تحصیل‌کردگان ایرانی نادانسته. همه کمابیش می‌دانند (هرچند خود ندانند که می‌دانند) که قرن بیستم در جهان سوم قرن دولت-ملت‌ها بود و ایران هم از این روند کلی مستثنا نبود. آن‌چه درباره تحولات تلقی ایرانیان از تاریخشان کمتر مورد اطلاع و توجه است، جایگاه رفیعی است که «پادشاهی هخامنشی» در طول دوره پهلوی در ذهن ایرانیان به عنوان نماد شکوه گذشته‌ها و هویت تاریخی ایران پیدا کرد.

از روزی که یزدگرد سوم ساسانی تخت پادشاهی را ترک کرد تا امروز، تاریخ ایران در ذهن ایرانیان به دو دوره اساسی تقسیم شده: قبل از اسلام و بعد از اسلام. اما تا قبل از سلطنت پهلوی، ایرانِ قبل از اسلام برای ایرانیان تنها یادآور یک سلسله بود: ساسانیان. تلقی جمعی ایرانیان از خودشان و تاریخشان در طول تمام این دوازده-سیزده قرن چیزی شبیه به این بود: این‌جا سرزمین مردمان عجم است، بخشی از بلاد اسلامی. پیش از این، قبل از آن که اعراب مسلمان پایشان به این‌جا باز شود، شاهان ساسانی در این‌جا حکومت می‌کرده‌اند. پیش‌تر از آن، شاهان دیگری بوده‌اند که چندان درباره‌شان نمی‌دانیم اما این قدر می‌دانیم که اشکانیانی هم بوده‌اند و پیش از آن هم «دارا»یی بوده و اسکندری و البته پیش‌تر از آن هم کیخسرو و کیکاووس و جمشید و کیومرثی. به طور خلاصه، تلقی مردم ایران (باسواد و بی‌سواد) از تاریخشان، همان بود که در شاهنامه آمده (و البته آگاه بودند که هرچه در شاهنامه عقب‌تر برویم بیشتر به افسانه نزدیک می‌شویم). در این تصویر، ایران پیش از اسلام به طور عمده یعنی ایران ساسانی، و شاهنشاه واقعی یعنی خسرو انوشیروان و خسرو پرویز و اردشیر و قباد و غیره. کسی هم چیزی درباره کورش و داریوش و امثالشان نمی‌داند و نمی‌گوید.

پروپاگاندای ساسانی

برای این که بدانیم چرا چنین بوده، باز باید به حکایت شیرین پروپاگاندای به‌جا مانده از حاکمان سرنگون شده برگردیم. تصویر ایرانیان از تاریخشان برای بیش از هزار سال تحت تاثیر پروپاگاندای آخرین امپراتوری پیشااسلامی ایران بود. ساسانیان روایت خودشان از تاریخ را در خداینامه‌ها و کتاب‌های پهلوی برای آیندگانشان گذاشتند و رفتند. روایتی که در آن هرچه شکوه بود نزد ساسانیان بود، و دانسته‌ها درباره شاهان دورتر (و به طور خاص هخامنشیان) یا اندک بود یا دلیلی برای نوشتنش وجود نداشت. فراموش نکنیم که بین هخامنشیان و ساسانیان بیش از پانصد سال فاصله بود (دوره سلوکیان و اشکانیان). پانصد سالی که در آن زبان فارسی تغییر کرده بود (تفاوت میان فارسی باستان تا فارسی میانه از زمین تا آسمان است)، خطش تغییر کرده بود (و در نتیجه کتیبه‌های هخامنشی چیزی جز نقوش بی‌معنا نبودند)، و زبان‌های در قدرت هم دو بار در این فاصله عوض شده بودند (آرامی کنار رفته بود، و زبان اصلی کتیبه‌های شاهی ابتدا به یونانی و بعد به پارتی تغییر کرده بود). القصه، تاریخی که پس از فتوحات اعراب در دست ایرانیان ماند روایت ساسانیان از تاریخ بود، و این روایت که کمابیش در شاهنامه و کتاب‌های تاریخی دوره اسلامی (طبری و بلعمی و غیره) هم بازتاب دارد برای بیش از هزار سال روایت پذیرفته از تاریخ در میان تحصیل‌کردگان ایرانی باقی ماند. برای درک عمق ماجرا و این که این بی‌اهمیتی هخامنشیان در ذهن ایرانی تا چه زمانی طول کشید، توجه به همین نکته کافی است که محمدعلی فروغی سیاستمدار ناسیونالیست دوره پهلوی که بعدها خود مبلغ گفتمان «کورش و داریوش» می‌شود، در اوایل کار التفاتی به دوره هخامنشی ندارد و در کتاب «تاریخ مختصر ایران» که قرار است تمام تاریخ ایران را در بر بگیرد حرفی از هخامنشیان نمی‌زند!

ماجرا التبه که محدود به تحصیل‌کردگان ایرانی نمی‌شود. برای شناختن تلقی تاریخی مردم، فقط نباید به گزاره‌های تاریخی‌ای که تحصیل‌کردگان (یا عامه مردم به تبعیت از آنان) به آنها معتقدند مراجعه کرد. از قضا معیارهای گویاتری نیز وجود دارند که نشان می‌دهند که در طول قرون پس از اسلام، دوره ساسانی به شکل فعال در ضمیر مردم ایران باقی ماند اما دوره هخامنشی از ضمیرشان پاک شد. مردم ایران در طول هزار و سیصد سال پس از سقوط ساسانیان به طور مداوم واژه «خسرو» که نام چند شاه ساسانی بود را به معنای پادشاه به کار بردند، قصر شیرین (همسر خسرو دوم) را قصر شیرین نامیدند، «پشیز» را که نام یکی از سکه‌های کم‌ارزش دوره ساسانی بود به عنوان نماد کم‌ارزشی در زبان روزمره به کار بردند، و فرزندانشان را قباد و خسرو و اردشیر و پرویز نام نهادند. در مقابل، در تمام این سال‌ها (تا قبل از دوره پهلوی) نه کورش و داریوش نام رایج ایرانی بودند و نه حتی کسی از ماجرای هخامنشیان خبر داشت. ایرانیان در تمام این قرون آرامگاه کورش را قبر مادر سلیمان نبی می‌دانستند، پرسپولیس را تخت «جمشید» می‌دانستند، و نگاره‌های کتیبه بیستون را نقش‌هایی نامعلوم از گذشته قلمداد می‌کردند (در مقابل، ایوان مدائن در تیسفون را خوب می‌شناختند و آیینه عبرت می‌دانستند). تنها عنصری از تاریخ هخامنشی که در فرهنگ مکتوب ساسانی و بعد در ایران پس از اسلام در یادها باقی مانده بود، پادشاهی دارا (قاعدتا داریوش سوم، آخرین شاه هخامنشی) بود که به دست اسکندر سرنگون شد.

آسوده بخواب که ما بیداریم

آن‌چه پس از بیش از دوهزار سال موجب شناختن دوباره هخامنشیان و بالاتر نهادنشان از ساسانیان و صفویه و دوره خلفا و غیره شد، ترکیبی از چند واقعه بود. عامل اول این بود که ایرانیان به تدریج با غرب آشناتر شدند و خود را از منظر غربی نیز شناختند. در ذهن غربی مدرن، یونان باستان اوج تاریخ است و ایران هخامنشی در میان نوشته‌های به جا مانده از یونان باستان جایگاهی استثنایی دارد (نه فقط در تاریخ‌نویسی‌های یونان باستان، که حتی در نمایشنامه‌هایشان سخن از ایران هخامنشی فراوان است). در نتیجه آن‌چه از تاریخ ایران که در ذهن غربی پررنگ بود، یعنی ایران هخامنشی، به ایرانیان هم شناسانده شد و در ذهنشان پررنگ شد (و نباید فراموش کنیم که در حقیقت هم این گذشته فراموش‌شده، یعنی ایران هخامنشی، از بسیاری جهات امپراتوری مهم‌تر و قدرتمندتری در مقایسه با امپراتوری ساسانی بود.). عامل دومی که اجازه داد شاهان هخامنشی در دوره مدرن اهمیت پیدا کنند، رمزگشایی خط میخی و کتیبه‌های شاهان هخامنشی به فارسی باستان و زبان‌های دیگر بود. این دوران شکوه تازه کشف شده و بی‌متولی که به نظر می‌رسید بیش از هر دوره دیگری از تاریخ ایران غربی‌ها را به تحسین وا می‌دارد، طبعا انتخاب مناسبی برای میهن‌پرستی آغشته به غرب‌زدگی رایج در عصر پهلوی بود. در نتیجه مرکز ثقل هویت تاریخی ایران (که از دوره مشروطه تلاش برای انتقالش به قبل از اسلام شروع شده بود) در دوره پهلوی به شاهان هخامنشی منتقل شد، و شاهنشاه آریامهر تبدیل شد به پاسدار میراث کورشی که تا پنجاه سال قبلش کسی خبر از روزگارش نداشت. این مرکز ثقل تاریخی جدید که بخش بزرگی از پروبال گرفتن سریع و چشمگیرش در جهت هویت‌بخشی به سلطنت پهلوی بود، به قدری مهم شد که در اهمیت از خود سلطنت پهلوی پیشی گرفت و حتی چهل سال پس از سرنگونی محمدرضا پهلوی، هنوز بسیاری از مردم ایران (که شامل دشمنان پهلوی هم می‌شود) خودشان و کشورشان را نه میراث‌دار اسلام، و نه میراث‌دار ساسانیان، و نه میراث‌دار سعدی و صوفیه و صفویه، که پیش از هر چیز میراث‌دار شاهنشاه خفته در پاسارگاد تعریف می‌کنند. درباره میزان قابل دفاع بودن این مرکز ثقل تاریخی جدید داوری‌ای نمی‌کنم (به هر حال نقش دوره هخامنشی اگر هم آن‌قدر محوری نباشد، همچنان در ساختن مفهوم تاریخی‌ای که به نام ایران می‌شناسیمش بسیار چشمگیر است). غرض اصلی، جلب توجه به قدرت گفتمان‌سازی دستگاه تبلیغاتی دوره پهلوی است که در کشوری با این سابقه تاریخی و این حجم از میراث فرهنگی که نسل به نسل منتقل شده، توانست مرکز ثقل هویت تاریخی را (ولو به درست) در عرض پنجاه سال به طرزی ماندگار جابه‌جا کند.

صد سال غرب‌زدگی

در ابتدای قرن شمسی جاری، که حالا به انتهایش نزدیک می‌شویم، چند جریان فکری در غرب هم از سوی عامه هم از سوی روشنفکران و هم از سوی حکومت‌ها مورد اقبال بودند: ملی‌گرایی (که به نوعی در شکل‌گیری جنگ‌های جهانی هم نقش داشت)، مارکسیسم (که نمود بارزش انقلاب روسیه بود که همان روزها رخ داد)، و غرب‌پرستی (که بخشی از دستگاه علمی و فکری غرب برای توجیه استعمار بود و  نه فقط در سیاست که حتی در تاریخ و زیست‌شناسی و مردم‌شناسی و غیره نمود واضح داشت). این گرایش‌ها نه لزوما ضد هم بودند نه مستلزم هم، اما همه در فضای فکری غرب پایگاه چشمگیر داشتند.

به تبع این جریان، نظرات روشنفکران و فعالان سیاسی آن زمان ما در ایران آراسته بود به ملغمه‌ای از همین گرایش‌ها، یعنی ملی‌گرایی و چپ‌گرایی و غرب‌پرستی. ملی‌گرایی ایرانی در آن دوران نمود اصلی‌اش ستایش ایران باستان و تبری از اعراب بود. گرایشی که امثال فروغی و پورداود و بهار و خانلری هریک کم یا زیاد دلبسته‌اش بودند و نهایتا از طریق حلقه روشنفکران متصل به رضاشاه خودش را در قالب آریایی‌پرستی پهلوی و سره‌نویسی فرهنگستان اول و غیره نشان داد. چپ‌گرایی ایرانی هم در بیشتر روشنفکران و فعالان سیاسی ایرانی آن عصر نمودهای واضح داشت: میرزا کوچک خان و خیابانی و رفعت که آشکارا چپ بودند، سیاستمداران رسمی مثل نمایندگان مجلس‌های مشروطه هم دست‌کم در دسته اجتماعیون عامیون از عمده متفکران امروزی ایرانی که گرایش چپ دارند چپ‌تر بودند و ادبیاتشان ادبیات سرخ بود. حتی اشعار این دوره آن قدر حرف از خلق و زحمتکشان دارد که برای کسانی که شروع تاریخ چپ در ایران را از حزب توده بدانند مایه حیرت است. و در نهایت، حتی غرب‌پرستی روشنفکران غربی (که غرب را نقطه عالی تمدن می‌دانستند و مردمان غیرغربی را (گاهی ذاتا) عقب‌مانده) هم در میان روشنفکران ایرانی پذیرفته شده بود. مصداق بارزش تقی‌زاده بود که می‌خواست از فرق سر تا نوک پا غربی شویم، و مصداق‌های ملایم‌ترش تمام روشنفکران آن زمان از دهخدا تا جمالزاده بودند که بی تعارف درباره پیروی از «ملل مترقی» حرف می‌زدند و بی‌محابا سنت ایرانی و روحیه ایرانی را در مقایسه با غرب به باد استهزا و تحقیر می‌گرفتند، به گونه‌ای که مشابهش امروز مصداق بارز ازخودبیگانگی و بی‌همه‌چیزی و حتی نژادپرستی تلقی می‌شود. نکته جالب آن است که این گرایش‌ها چندان هم منفک نبودند، بلکه بسیاری از روشنفکران ایرانی همزمان ملغمه‌ای از این سه گرایش را در خود داشتند (مثال بارز این افراد چندریختی محمدتقی بهار است).

خلاصه آن که در آغاز قرن، روشنفکری ایرانی بازتاب کاملی از فضای فکری اروپا بود. در ادامه، با گذر زمان، چند اتفاق صحنه را پیچیده‌تر کرد. اول آن که با به قدرت رسیدن پهلوی‌ها در ایران در واقع برای اولین بار بخشی از عقاید روشنفکران عرصه برای ایجاد تغییرات جدی در کشور پیدا کرد. حکومت رضاشاه اولین حکومت مقتدری بود که آبشخور فکری‌اش جایی بیرون از سنت بود، و دسته‌ای از روشنفکران سازشکار که تحمل استبداد را داشتند، دست‌به‌کار شدند و با استفاده از این فرصت به اعمال باورهایشان (به خصوص در باستان‌گرایی و همچنین پیروی از «ملل مترقی») در سطح مملکتی پرداختند. اتفاق مهم دوم دوقطبی شدن اروپا و آغاز جنگ سرد در پی جنگ جهانی بود، که باعث شد روشنفکران ایرانی (و البته باقی کشورهای غیرغربی) مجبور شوند میان امتعه فکری موجود در غرب انتخاب واضح‌تری بکنند. در نتیجه در میان روشنفکران ایرانی مسیر چپ بودن از ملی‌گرا بودن بیش از پیش جدا شد، و اروپاپرستیْ همه‌گیری و رنگ و بوی سابقش را از دست داد. سومین اتفاق شدت گرفتن جنبش‌های ضداستعماری در تمام جهان بود (احتمالا تا حدی تحت تاثیر دلایلی مشابه همان دو دلیل قبلی). استعمارستیزی در هند و الجزایر و غیره بخشی از روشنفکران غربی را هم ضد استعمار کرد، و جنبش چپ جهانی هم بیش از گذشته به جنبشی ضداستعماری تبدیل شد. مبارزه با استعمار صرفا سیاسی نبود، بلکه چه در هند چه در جهان اسلام چه در آفریقا دغدغه بازگشت به فرهنگ بومی هم داشت. در نتیجه تمام این اتفاقات، روشنفکر ایرانی حالا اگر به کالاهای فرهنگی مد روز روشنفکران غربی از سارتر و فانون گرفته تا حتی روزنامه‌های جریان اصلی انگلیسی نگاه می‌کرد، می‌دید که جریانی در غرب وجود دارد که اروپاپرستی و تقلید از «ملل مترقی» را محکوم می‌کند. به این ترتیب بود که شریعتی و آل احمد در ایران با خیال راحت شروع به نوشتن در مذمت غرب‌زدگی کردند. غرب‌ستیزی در روشنفکری ایرانی (به معنای نفی فرهنگ غربی، و نه به معنای ذم دولت‌های غربی که از اوایل دوره قاجار هم وجود داشت) خود کالایی وارداتی بود، یا دست‌کم متکی به پشتوانه‌ای خارج از مرزهای ایران بود. در اواسط قرن هم، مثل ابتدای آن، فضای روشنفکری ایرانی بازتابی از فضای روشنفکری غربی بود. حتی در نمودهای ظاهرا غرب‌ستیزانه‌اش.

در اواخر قرن، که امروز تجربه‌اش می‌کنیم، ماجرا باز هم تغییر کرده. استعمار جلی به شکل سنتی‌اش به پایان رسیده، و دیگر در جریان اصلی روشنفکری غرب کمتر کسی غرب‌پرستی سابق را آشکارا تایید می‌کند. حالا در روشنفکری غربی (و البته نه در سیاست دول غربی) دوره دوره تاکید بر فرهنگ‌های بومی و بدگویی از استعمار و احترام به حقوق اقلیت‌هاست. به عبارت دیگر، روشنفکری غربی دیگر یکصدا غرب‌ستیز است. از زمان شریعتی و آل احمد این غرب‌ستیزی در روشنفکری غربی هم شدیدتر شده هم همه‌گیرتر. دیگر یک دانشمند جوان با عقایدی مثل عقاید برنارد لوییس در دانشکده‌های علوم انسانی آمریکا هرگز نمی‌تواند بدرخشد. فضای غالب امروز درباره نگاه به شرق در آکادمی غربی، فضای خودزنی و پشیمانی است.

نتیجه این تغییر در ایران چیست؟ نتیجه واضح این است که حالا روشنفکران جوان ایرانی هم غرب‌ستیزتر از همیشه می‌شوند، و مثل شریعتی و جلال و البته مثل الگوهای معاصر روشنفکر غربی‌شان، نه فقط حمایت از دولت‌های غربی را، که اصولا برتری فرهنگی (و حتی گاهی علمی) غرب را هم نفی می‌کنند. آنها دشمن غرب‌زدگی‌اند. البته صرفا در کلام. طنز پیچیده ماجرا این است که غرب‌ستیزی‌ای که خودش متاثر از روشنفکران غربی است، مصداق بارز غرب‌زدگی است. از قضا، رای من این است که این غربزدگی پنهان (که در قالب غرب‌ستیزی خودش را نشان می‌دهد)، درست مصداق همان چیزی است که غربزدگی را مذموم می‌کند: آنها بسته‌ای را که برای مکانی دیگر و به دلیلی دیگر درست شده بر می‌دارند و بدون تغییر آن را برای مصرف خانگی می‌آورند. تاکیدی که امروز در فضای روشنفکری غربی بر استعمارستیزی می‌شود، انگیزه‌اش ترکیبی از احساس گناه تاریخی و تلاش برای فشار بر دولت‌های استثمارگر غربی است. مثال مشابهش این است که تاکیدی که بر بی‌اهمیتی رنگ پوست در غرب می‌شود ناشی از احساس گناه تاریخی و همچنین در تلاش برای حل مشکلات نژادی جاری در غرب است. واردات مصنوعی این حساسیت‌ها به داخل ایران از سوی روشنفکر غرب‌زده غرب‌ستیز ایرانی، نتیجه‌اش جز یک مضحکه آزارنده نیست: ایرانیان روشنفکری که کشور مستقل و در عین حال مستبد دارند، اما دغدغه بزرگ‌ترشان همچنان به پیروی از دغدغه روشنفکر غربی استقلال و استعمار است. روشنفکران جوانی که کشورشان اسیر استبداد اسلامی است اما (از آن‌جا که در اروپا و آمریکا اقلیت مسلمان مظلومند) دغدغه بزرگ‌ترشان همچنان احترام به «عقاید» مسلمانان (و نه فقط خود مسلمانان!) است. شهروندان تحصیل‌کرده‌ای که در کشورشان تبعیض زبانی و قومیتی و مذهبی همیشه چالش به مراتب بزرگ‌تری از تبعیض بر اساس نژاد و رنگ پوست بوده، اما بسته فرهنگی را آن‌قدر طوطی‌وار از همتای غربی‌شان گرفته‌اند که در مچ‌گیری‌های اقلیت‌دوستانه‌شان حساسیتشان روی رنگ پوست بیشتر از زبان و قومیت و مذهب است. خلاصه کلام آن که، در انتهای قرن، روشنفکری ایرانی هنوز هم بازتابی از روشنفکری غربی است، حتی در غرب‌ستیزی‌اش.

 

نوشته‌ای طولانی با پیامی کوتاه درباره سیب‌ها، پرتقال‌ها، و تناقض مقایسه

اگر از یک صاحب‌نظر آشنا با سیاست بین‌الملل بپرسید دولت چین موفق‌تر است یا دولت سوئد، احتمالا جوابی که به شما می‌دهند نه «چین» است، نه «سوئد»، و نه حتی چیزی از جنس «رقابتشان آن‌قدر تنگاتنگ است که تعیین برنده سخت است». حدس من این است که جوابی که به احتمال زیاد می‌گیرید این است که چنین سوالی از اساس گمراهانه است، چون کلمه «موفق» اصولا کلمه گنگ و نسبتا بی‌معنی‌ای است، و گذشته از آن شما دارید دو موجودیت بسیار متفاوت را با هم مقایسه می‌کنید. به قول انگلیسی‌زبان‌ها دارید سیب را با پرتقال مقایسه می‌کنید.

اما حالا از همان صاحب‌نظران بپرسید دولت سومالی موفق‌تر است یا دولت سوئد. پاسخ به این سوال ساده‌تر است، و این بار به احتمال زیادی جوابی که می‌شنوید «سوئد» خواهد بود. به نظر می‌رسد که در برابر این سوال ناگهان نه گنگی کلمه «موفق» مشکل‌زاست نه متفاوت بودن سیب و پرتقال. چرا؟ شاید قضیه به این برمی‌گردد که فاصله سوئد و سومالی خیلی بیشتر است. شاید. اما نه دقیقا!

چرا یک سوال در یک جا گنگ و بی‌معنا محسوب می‌شود و در جای دیگر قابل جواب دادن است؟ مساله‌دار بودن سوال دقیقا از کجا می‌آید؟ واقعیت ماجرا این است که دو عاملی که برای مساله‌دار بودن سوال ذکر کردم (یعنی گنگی کلمه «موفق» و تفاوت سیب و پرتقال) به طرز جالبی به هم گره خورده‌اند. برای روشن‌تر شدن موضوع، بیایید اول به سوال‌های ساده‌تر فکر کنیم. اگر از ما درباره مقایسه سنگینی دو شیء سوال کنند، ممکن است بگوییم «نمی‌دانم» اما هرگز سوال را از اساس رد نمی‌کنیم. سنگینی به طور عینی قابل اندازه‌گیری است و در نتیجه مقایسه هر دو شیئی از لحاظ سنگینی تعریف شده و معقول است، حتی اگر در مورد به‌خصوص سوال ما جوابش را ندانیم، و حتی اگر ما بدانیم که عملا هرگز نمی‌توانیم جوابش را بفهمیم (مثلا ممکن است سوال این باشد که داریوش هخامنشی پیش از مرگ سنگین‌وزن‌تر بود یا مادرش. سوال همچنان معنادار است و جوابش از جنس «نمی‌دانم» است نه از جنس «سوال گمراهانه است»).

صفت‌های چندبعدی

حالا فرض کنید سوال کمی پیچیده‌تر باشد: «در این لحظه سرمای تبریز سخت‌تر است یا سرمای سنندج؟» پاسخ به اندازه قبل بدیهی نیست چون درجه سانتی‌گراد دما تنها معیار «سختی» سرما نیست. مثلا ممکن است شدت باد هم در قضاوت ما از «سخت» بودن سرما اثر بگذارد. در واقع انگار سختی سرما در چنین نگاهی یک متغیر دوجزئی است که ابعاد آن درجه دما و شدت باد هستند. اگر دما در تبریز سردتر باشد اما باد در سنندج شدیدتر بوزد، مقایسه سخت می‌شود، و حتی اگر سخت‌گیر باشیم می‌توانیم بگوییم که مقایسه در چنین حالتی از اساس معنا ندارد چون دو کیفیت مختلف در این شهر تجربه می‌شوند که از یک جنس نیستند، و عبارت «سختی سرما» عبارت گنگی است، و تبریز و سنندج مصداق سیب و پرتقالند. اما در مقابل اگر چنین باشد که تبریز هم دمای سردتر و هم باد شدیدتری داشته باشد، جواب واضح است: سرمای تبریز سخت‌تر است.

خلاصه حرف این است: وقتی یک صفت چندبعدی باشد (مثل «سختی سرما» در مثال بالا)، مقایسه دو شیء تنها در صورتی خوش‌تعریف است که یکی از دو شیء در تمام ابعاد مربوط به آن صفت بالاتر از شیء دیگر باشد. در غیر این صورت، تصمیم‌گیری تابع وزن‌دهی ما به آن ابعاد است، و در نتیجه گنگی وارد می‌شود.

من می‌توانم ادعا کنم که لیلا از بهرام باهوش‌تر است، و گنگی نسبی کلمه باهوش و تفاوت نوع توانایی‌های لیلا و بهرام لزوما دست و پای مرا نمی‌بندند. کافی است لیلا در تمام ابعادی که عموما برای هوش در نظر می‌گیریم از بهرام بهتر باشد (البته طبعا باید فرض کنیم خود آن ابعاد قابلیت اندازه‌گیری عینی دارند). معنای کلمه «باهوش» در ذهن گویشوران زبان فارسی در واقع یک صفت چندبعدی شامل چندین توانایی مختلف است.

این ویژگی صفت‌های چندبعدی هرچه بیشتر بهش فکر کنیم عجیب‌تر به نظر می‌رسد. مثلا، بر خلاف انتظار، این صفت‌ها اتفاقا از تفکیک تفاوت‌های کوچک لزوما ناتوان نیستند. من می‌توانم ادعا کنم لیلا از بهرام باهوش‌تر است حتی اگر لیلا فقط در یک توانایی به‌خصوص برتری جزئی‌ای داشته باشد (کافی است در باقی ابعاد مساوی باشند). جایی که صفت «باهوش» گنگ می‌شود، در مقایسه چیزهای بسیار شبیهی که رقابت سختی دارند نیست، بلکه در مقایسه چیزهایی است که هرکدام در چند بُعد برتری دارند. در چنین جایی، مقایسه از اساس بی‌معناست چون وزن‌دهی‌های مربوط به صفات چندبعدی‌ای مثل «باهوش» و «موفق» و «کارآمد» یا بین افراد مشترک نیستند یا (در حالت رایج‌تر) اصولا حتی در ذهن یک فرد هم در چنین سطحی از ظرافت تعریف نشده‌اند.

هرکس که می‌خواهد وزن‌دهی «درست» به شاخص‌ها برای تعریف «باهوش» را پیدا کند درک درستی از زبان ندارد، و متوجه نیست که مدلول این کلمه ذاتا چنین دقتی ندارد. اما در مقابل، کسی هم که گمان می‌کند کلمات چندبُعدی مثل «باهوش» اصلا معنا ندارند چون مثلا هوش ابعاد مختلفی دارد، موضوع را درست متوجه نشده. کلمه باهوش معنا دارد اولا چون ممکن است کسی در تمام ابعاد مربوطه بهتر از دیگری باشد، و ثانیا چون میزان حداقلی‌ای از وزن‌دهی هم در تعریف ضمنی ذهن ما از «باهوش» وجود دارد. کسانی که از مقایسه بیزارند، معمولا سعی می‌کنند با تاکید بر چندبعدی بودن یک صفت، منکر درک مشترکی که از ابعاد آن واژه داریم و مصادیقی که در آنها همان بُعدشناسی و وزن‌دهی حداقلی‌مان در مقایسه یاریمان می‌کند هم بشوند.

همبستگی بُعدها

نکته دیگری که صفات چندبعدی را علی‌رغم محدودیت‌هایشان کارآمد و مفید می‌کند، این است که ابعادشان معمولا توزیع احتمالی مستقل ندارند. حتی در زمینه هوش، دست‌کم به نظر من این طور می‌رسد اگر کسی هوش ریاضی‌اش خوب است، احتمال بالا بودن هوش هنری‌اش هم زیاد است (چرا؟ شاید چون بخش بزرگی از هوش اکتسابی است و کسی که تغذیه و آموزش و پرورش خوب داشته در همه جنبه‌ها شانس موفقیتش بیشتر است). مثال واضح‌تر مقایسه کشورهاست. بیشتر صفت‌های چندبعدی مثبتی که درباره کشورها مطرح می‌شوند (آزادی، رفاه، رضایت مردم از زندگی، امنیت، خلاقیت هنری، قانونمداری،…) نه تنها با هم همبستگی چشمگیری دارند (یعنی کشورهای مرفه‌تر معمولا آزادتر و امن‌تر و غیره هم هستند) بلکه ابعاد هریک از این صفت‌ها هم با هم همبستگی بالایی دارند. مثلا اگر آزادی پوشش و آزادی بیان و آزادی انتخاب محل زندگی را چند بُعد از صفت چندبعدی «آزادی» در نظر بگیریم، این ابعاد در عمل در جهان همبستگی بالایی دارند.

وجود این همبستگی بالا باعث می‌شود که مواردی که صفات چندبعدی و «گنگ» ما می‌توانند درباره‌شان نظر دهند در جهان فراوان باشند. عملا کشوری که در آن قوانین مربوط به پوشش محدودترند به احتمال زیاد درباره بیان و عقیده هم آزادی‌های محدودتری دارد، در نتیجه در عمل فراوان پیش می‌آید که بتوانیم به  طور کلی از «آزادتر» بودن یک کشور از دیگری حرف بزنیم. اگر این مقایسه در جایی تعریف نشده بود، به این معنا نیست که در همه‌جا تعریف نشده است.

در اصالت بحران سیاسی

در فضای سیاسی امروز ایران، در راستای دفاع از امید (که به نظر من هم مهم و لازم است) و در دفاع از عدم خشونت (که باز هم به نظر من مهم و لازم است)، طرز تفکر به‌خصوصی درباره مشکلات کشور در بین گروه‌هایی از طبقه تحصیل‌کرده خونسرد و عقلانی در حال گسترش است. این طرز تفکر، به طور خلاصه، اصالت بحران سیاسی در ایران را انکار می‌کنند (نمونه واضح این طرز تفکر در دهه‌های پیشین، کتاب «جامعه‌شناسی نحبه‌کشی» علی رضاقلی است). منظور از انکار اصالت بحران سیاسی چیست؟ منظور نگاهی است که مشکلات حکومتداری را کمابیش بازتاب طبیعی مشکلات جامعه می‌بیند (مثلا می‌گوید وقتی جامعه زن‌ستیز است تمرکز بر زن‌ستیزانه بودن قوانین ظاهربینی است)، بدنه حکومت را بازتاب کمابیش معقولی از بدنه جامعه می‌بیند (مثلا می‌گوید وقتی هر فروشنده‌ای سر مشتری کلاه می‌گذارد چرا فکر کنیم دولت نباید اختلاس نکند)، عمده مشکلات کشور را بنیادی‌تر از آن می‌دانند که با تغییرات سیاسی از بالا قابل حل باشند، و معتقد است که ایران مثل هر کشور توسعه‌نیافته دیگری به اقتضای بضاعت اندکی که دارد، حکومتش هم ناکارآمد است و از این سرنوشت جز در بلندمدت گریزی نیست. طبق چنین نگاهی، دست‌کم در نسخه افراطی آن، مشکلات سیاسی کشور ما اصالت مستقل ندارند بلکه بازتاب مشکلات عمیق‌تری در کشورند. این مشکلات عمیق‌تر می‌توانند به فرهنگ، سابقه فقر اقتصادی، دین، تنوع قومی، منابع طبیعی، مشکلات زیست‌محیطی، یا هر چیز دیگری مربوط باشند.

 

اصالت مشکلات سیاسی در ایران

ادعای اصلی من در این نوشته این است که کشور ما مشکلات سیاسی اصیل دارد. مشکلات سیاسی‌ای که اگر (فرضا) به طرزی معجزه‌آسا یک‌شبه روی کاغذ حل شوند، واقعا سرنوشت کشور عوض خواهد شد. مشکلاتی که متعلق به ویژگی‌های خاص شیوه حکومتداری فعلی کشورند، نه برآمده از ویژگی‌های صُلب خود جامعه.

برای نشان دادن این که حکومت ایران بازتاب طبیعی جامعه ایران یا دست‌کم تنها بازتاب ممکن آن نیست، اول باید تکلیف این موضوع را مشخص کنیم که اصولا حکومت‌ها می‌توانند بازتاب جامعه‌شان نباشند یا نه. رویکرد سیاست‌گریز افراطی این است که اصولا حکومت همیشه بازتاب جامعه است و هر ملتی تحت حکومتی است که لایقش است. رد این ادعا با مثال‌های تاریخی و جغرافیایی ساده است. اگر ایران در سال شصت (سه سال پس از انقلاب) حکومتی را داشت که لایقش بود، درباره سال پنجاه و پنج (دو سال قبل از انقلاب) چه می‌توانیم بگوییم؟ آیا در هر دو لحظه حکومت ایران بازتاب جامعه و متناسب با لیاقت مردم کشور بود در حالی که یکی دین را اجبار می‌کرد و دیگری دین را می‌زدود و یکی با غرب دوست بود و دیگری با غرب دشمن؟ آیا در این پنج سال بین پنجاه و پنج تا شصت ناگهان ملت ایران و لیاقتش و بازتاب جامعه‌اش به این سرعت دگرگون شد؟ اگر به جای بُعد زمان در بُعد مکان حرکت کنیم مثال‌های جالب‌تری هم نصیبمان خواهند شد. اگر هر کشوری لایق حکومتی است که دارد، چرا ملت کُره که نسبتا یکپارچه و شبیه بودند صرفا به خاطر مرزهای سیاسی بین شمال و جنوب به دو ملت تقسیم شده‌اند که بزرگ‌ترین فاصله‌ها را در تمام معیارهای زندگی فردی و اجتماعی تجربه می‌کنند؟ اگر بضاعت فرهنگی و اقتصادی حکومت و سرنوشت را تعیین می‌کنند، چرا سرنوشت ملتی با بضاعت فرهنگ و اقتصادی نسبتا همگن به چنین واگرایی‌ای انجامید؟ (در واقع بخش شمالی کُره پیش از جدایی صنعتی‌تر از بخش جنوبی بود)

این باور افراطی کاریکاتورگونه که حکومت‌ها همیشه لیاقت جوامع را نشان می‌دهند، طبعا به هیچ وجه قابل دفاع نیست. نسخه خفیف‌تری از این ادعا که می‌تواند مطرح شود این است که درباره ایران به طور خاص، ما امروز در وضعیتی هستیم که حکومت بازتاب چندان نامعقولی از جامعه نیست. قبل از این که وارد بحث درباره صحت یا سقم این ادعا شوم، خوب است کمی درباره محتوای این ادعا دقیق شویم. بازتاب جامعه بودن یعنی چه؟ به نظر من بخشی از ماجرا به برداشت‌های متفاوت از همین گزاره برمی‌گردد.

بازتاب جامعه بودن یعنی چه؟

گویا عده‌ای فکر می‌کنند که میانگین بدنه حکومت باید بازتاب‌دهنده میانگین جامعه باشد. من فکر می‌کنم به سختی می‌شود نگاهی نادرست‌تر از این به مقوله حکومت‌داری داشت. تمام سازوکارهای دموکراسی و مسؤول بودن حاکمان در برابر قضا و شایسته‌سالاری برای این است که حاکمان بهترین‌های جامعه باشند نه میانگین جامعه. اصولا هم در عمل همیشه حاکمان نسبت به میانگین جامعه افراد باسوادتر یا تواناتر یا زیرک‌تری هستند. حتی همین حکومت فعلی ایران. حتی احمدی‌نژاد و کابینه فشلش. حتی طالبان.

پس بازتاب معقولی از جامعه بودن چیست؟ به نظر من حکومتی بازتاب معقولی از توانایی‌های یک جامعه است که بهترین‌های آن جامعه (از لحاظ توانایی حکومت‌داری)، در آن مشغول اداره امور باشند. این قضیه اتفاقا معمولا درباره راس حکومت و چهره‌های انتخابی (مثل ترامپ) کمتر صادق است (چون این جایگاه‌ها معمولا به محبوبیت و ظاهرسازی و کاریزما و لابی بیشتر مربوطند). جایگاه کلیدی‌ای که از رویش می‌شود کارآمدی یک حکومت را حدس زد، جایگاه‌های میانی است. دادستان فلان شهر، فرماندار فلان شهرستان، مدیر کل آموزش و پرورش فلان استان، و غیره. این جایگاه‌ها در یک حکومت خوب توسط عده‌ای از لایق‌ترین افرادی که می‌شود در کشور برای این مناصب پیدا کرد پُر شده‌اند.

اشتباه است که به ناتوانی و دغل‌بازی معاون فلان وزیر نگاه کنیم، بعد به خاطر بیاوریم که شوهرعمه ما هم همان‌قدر ناتوان یا دغل است، و نتیجه بگیریم که خلایق هرچه لایق. این نتیجه‌گیری تنها در صورتی مجاز است که واقعا جامعه ما چندان نیروی بهتر از این‌ها نداشته باشد. به نظر من ماجرا به طور واضح این است که ایران نیروهای بسیار شایسته‌تری از نیروهای میانی حکومتی فعلی‌اش دارد. اگر مشاهده شما ادعای مرا تایید نمی‌کند، می‌توانیم به عوامل سیستماتیکی که شایسته‌سالاری در ایران را مختل می‌کنند نگاه کنیم.

در هر کشوری، به خصوص کشورهای توسعه‌نیافته، موانع همیشگی‌ای در برابر شایسته‌سالاری وجود دارند. پارتی‌بازی بر اساس روابط سیاسی، دوستانه، و خانوادگی همیشه سد راه شایسته‌سالاری‌اند. همچنین، فساد مالی و رشوه و ترجیح سرسپردگان مجیزگو به نیروهای کارآمدی که نظر مستقل دارند، همیشه باعث می‌شود بهترین نیروها انتخاب نشوند. این عوامل همیشه وجود دارند، و صِرف وجودشان در ایران باعث نمی‌شود حکومت ایران را در مقایسه با کشورهای دیگر بازتاب نامناسب‌تری از شایستگی‌های جامعه‌اش بدانیم. اما عامل بسیار مهم دیگری در ایران سد راه شایسته‌سالاری است که در کشورهای دیگر وجود ندارد: تبعیض مذهبی.

تبعیض مذهبی در ایران عامل ویرانگر ویژه‌ای است، و خسارتی که به کشور وارد می‌کند از حساب بیرون است. خبره‌ترین نیروهای هر کشوری از دانشگاه‌های خوب آن کشور سر بر می‌آورند، در نتیجه برای سنجش میزان اثر تبعیض مذهبی خوب است به سراغ فضای بهترین دانشگاه‌های کشور برویم. دانشجویان پنج شش دانشگاه برتر ایران که قرار است در آینده تامین‌کننده بدنه اصلی رأس کشور از لحاظ مدیریتی و علمی و اقتصادی باشند، چند درصدشان طبق تعریف حکومت «مذهبی» هستند، به شکلی که می‌شود تصور کرد که بدون این که مجبور به پنهانکاری یا دورویی در سبک زندگی بشوند بتوانند روزی به مقامات مهم حکومتی (از معاون وزیر تا مدیر فلان سازمان در فلان شهرستان) برسند؟ کافی است به حجاب نگاه کنیم که متاسفانه همیشه تخمین سریعی از مذهب در معنای اجتماعی‌اش در ایران به دست می‌دهد. اکثریت چشمگیر دانشجویان بهترین دانشگاه‌های ایرانی خودشان یا همسرشان حجاب مورد نظر حکومت را ندارند، در حالی که اکثریت قریب به اتفاق مناصب اداره حکومت (حتی در سطح رؤسای دانشکده‌ها) در دست کسانی است که چنین پوششی دارند. این وضعیت بیش از بیست سال است که برقرار است و مستقل از تغییرات نسل‌هاست. تاکید می‌کنم که از حجاب در این‌جا به عنوان راهی برای تخمین «مذهبی» بودن در معنای عرفی-سیاسی آن استفاده می‌کنم، وگرنه موضوع بحث نه خود حجاب است و نه نسبتش با مذهب. اکثریت دانشجویان دانشگاه‌های برتر ایران از ابتدا می‌دانند که راهی برای مشارکت در اداره کشور ندارند.

کشور ما با فیلتری به نام «مذهبی» بودن درصد بسیار بزرگی از بهترین سرمایه‌های نیروی انسانی برای اداره کشور را از خود می‌گیرد. این فیلتر چیزی غیر از فیلترهای سیاسی است. فیلتر سیاسی در همه کشورها وجود دارد. در عربستان و قرقیزستان و غیره هم شما اگر مخالف حاکمان باشید شانسی برای مشارکت در اداره کشور ندارید. این معادل همان عاملی است که باعث می‌شود شما در ایران اگر مذهبی هم باشید باز اگر مخالف حاکمان بالایی باشید (مثلا اصلاح‌طلب مذهبی باشید) در بیشتر بخش‌های وابسته به حکومت (نیروهای مسلح، صداوسیما، قوه قضاییه، آستان قدس،…) شانسی برای رشد اداری ندارید. اما فیلتر مذهبی یک فیلتر مضاعف است و در دنیا کم معادل دارد. در یک کشور جهان سومی معمولی، شما اگر تصمیم به همکاری با حکومت بگیرید (مثل کاوه مدنی)، از عوامل فساد کاتوره‌ای مثل پارتی‌بازی و بله‌قربان‌گوپروری که بگذریم، عامل سیستماتیکی در مقابل رشد اداری شما نایستاده است. اما در ایران حتی اگر تصمیم به همکاری بگیرید و حتی اگر بخشی از حاکمیت هم شما را بخواهد، عامل سیستماتیکی به نام «مذهب» (در معنای تعریف شده آن توسط حکومت) شما را در دسته غیرخودی قرار می‌دهد و سفت و سخت در مقابل شما خواهد ایستاد. نکته کلیدی درباره مذهب این است که ژانر مذهبی شما عموما مربوط به ویژگی‌های شخصی و خانوادگی شماست، و راه تشخیصش نگاه به سبک زندگی شماست. در نتیجه شانس شما برای رشد در دستگاه اداره حکومت به چیزی غیر از ویژگی‌های سیاسی/اداری شما مربوط می‌شود.

شاید در جواب گفته شود که ابتنا بر مذهب به این شکل (یا در معنای عام‌تر آن، ایدئولوژی) مختص حکومت ایران نیست. بسیاری از کشورها کمابیش چنین وضعی دارند. مثلا حکومت عربستان هم رنگ و بوی مذهبی دارد و فشار مذهبی می‌آورد. در مقابل این ادعا دو پاسخ جدی دارم: اول این که تعداد حکومت‌هایی مثل عربستان و ایران که در آنها مذهب یا عامل غیرسیاسی/اداری دیگری به این شکل شانس شما برای موفقیت شما در دستگاه اداری را تعیین کنند واقعا کوچک است. چنین کشورهایی واقعا استثنا هستند. ثانیا که حتی عربستان هم هرچند قوانین مذهبی سخت‌تری دارد اما قوانین مذهبی‌اش کمتر شایسته‌سالاری را در معنای مستقیم و بلافصل آن به خطر می‌اندازد. جامعه عربستان به شدت مذهبی‌تر و سنتی‌تر از جامعه ایران است (قصد دارم در آینده یک مطلب جداگانه در این باره بنویسم چون می‌دانم که اخیرا این ادعا مخالفانی دارد) و در نتیجه با حذف قشر غیرمذهبی (که آن‌قدرها هم در آن‌جا شدید نیست)، عملا کسر بزرگی از نیروهای توانای کشور از عرصه حذف نمی‌شوند. فراموش نکنیم که موضوع بحث ما فاصله جامعه و حکومت است، نه میزان بدی حکومت!

باز ممکن است در جواب گفته شود که بخش مذهبی جامعه ایران به هر حال بنیادگرا و بی‌مداراست، و حتی اگر خود این قشر اکثریت را نداشته باشند با توجه به محبویبت مذهب در ایران پیروزی سیاسی این گروه در کشور طبیعی است. مثلا شاید بخش بزرگی از مردم بنیادگرا نیستند اما نسبت به بنیادگراها اعتماد و احترام دارند، و در نتیجه آرایش سیاسی فعلی بازتاب واقعی جامعه است، به این معنا که تصادفی نیست و اگر ده بار دیگر هم صحنه بازی را به هم بزنیم به همین آرایش برمی‌گردد. این ادعا به نظر من قابل توجه و در خور تأمل است (و البته تفاوتش با آن نگاه اول واضح است). در عین حال، فکر می‌کنم با نگاه به نمونه‌هایی مثل ایران پهلوی، ترکیه فعلی، و همچنین به خصوص با توجه به نتایج انتخابات‌های نیم‌بند فعلی ما در جمهوری اسلامی (که در آنها عموما یا مشارکت پایین است یا بنیادگراها اگر با پرچم خودشان وارد شوند بازنده‌اند)، می‌توان ادعا کرد که اقلیت بنیادگرا هرچند احتمالا همیشه قدرت سیاسی جدی خواهد داشت، اما قدرتی که الآن در اختیار دارد بیش از اندازه است و تا حد زیادی میراث تاریخی وضعیت جامعه چهل سال پیش ایران است نه بازتاب وضعیت فعلی جامعه.

عوامل دیگر

به طور خلاصه، تا این جا ادعا کردم که حکومت ایران بازتاب شایستگی‌ها و لیاقت جامعه ایران نیست، و به طور خاص روی یک موضوع (تبعیض مذهبی) تمرکز کردم، به عنوان یکی از جدی‌ترین عواملی که باعث می‌شود حکومت ایران از ظرفیت‌های کشور استفاده نکند. قطعا تبعیض مذهبی تنها موضوع اساسی نیست. نظام غیردموکراتیک، دستگاه قضایی نامنصف، و نبود شفافیت رسانه‌ای، هرکدام به طرز چشمگیری شانس شایسته‌سالاری در کشور را کاهش می‌دهند. من معتقدم سهم کشور ما از این موارد هم متناسب با بضاعت جامعه ما نیست (و خیلی از کشورهای همسایه ما که در مجموع از کشور ما کم‌بضاعت‌ترند در خیلی از این موارد وضعیت بهتری دارند، مثلا پاکستان در اکثر این موارد وضع بهتری دارد، یا در عراق انتخابات‌ها آزادتر از ایران برگزار می‌شوند)، اما بحث بالا را بر عامل تبعیض مذهبی متمرکز کردم چون وضعیت استثنایی ایران در مقایسه با سایر کشورها در آن آشکارتر است.

جورهای دیگری هم می‌شود نشان داد که حکومت ایران به طرز خاص و نامعقولی نامتناسب با جامعه است. از نگاه به شکاف‌های فرقه‌ای و قومیتی گرفته تا نگاه به اعتراضات سیاسی-اجتماعی دائمی که در ایران (بر خلاف بیشتر کشورهای توسعه‌نیافته) وجود دارند، تا نگاه به تب غیرعادی مهاجرت به خارج از ایران. کسانی که اصرار دارند که وضعیت کشور برازنده بضاعت کشور است، مجبورند پدیده‌هایی مثل اعتراض و مهاجرت را این طور توضیح دهند که مردم انتظارات نابجا و غیرعقلانی دارند و بضاعت کشور را درک نمی‌کنند. اما من فکر می‌کنم وقتی اعتراض و مهاجرت در ایران تا این حد شدیدتر از عموم کشورهای توسعه‌نیافته جهان است، دلیلش باید چیزی غیر از نوعی نارضایتی و زیاده‌خواهی بی‌دلیل فرهنگی یا ژنتیک باشد، و من این دلیل را در این می‌بینم که نارضایتی ایرانیان ریشه در واقعیات دارد (هرچند عموما به شکل خواسته‌های نامعقول خودش را بروز می‌دهد).

سخن از عدم تناسب استثنایی حکومت ایران با مردمش در یک نوشته در این اندازه نمی‌گنجد و کتابی جداگانه می‌طلبد. اما پیش از خاتمه بحث، فکر می‌کنم مفید است که به یک موضوع اساسی دیگر هم به طور خلاصه اشاره کنم، و آن فشارهایی است که حکومت ایران بر مردمش می‌آورد. فیلتر کردن اینترنت، ارسال پارازیت و فشار آوردن بر صاحبان آنتن ماهواره، ممنوعیت مشروبات الکلی، حجاب اجباری، نظارت بر روابط بین دو جنس، محدود کردن آزادی مذهبی یا آزادی تبلیغ مذهبی فِرق مختلف، ممنوعیت روزه‌خواری، و موارد مشابه، در کشورهای دیگر هم پیدا می‌شوند اما واقعا در جهان امروز طبیعی نیستند، و پیدا کردن این همه محدودیت یکجا واقعا کار ساده‌ای نیست. کشورهای محدودکننده‌تر از ایران هم وجود دارند، اما در خیلی از آن کشورها هم محدودیت‌ها به اندازه ایران نامتناسب با فضای جامعه نیستند. عربستان که در اجبار حجاب با ما رقابت می‌کند (اما سهل‌گیرتر است) جامعه بسیار مذهبی‌تری از ما دارد. وقتی از آزادی‌های مدنی حرف می‌زنیم باید تعداد افراد قربانی را هم در نظر بگیریم. درصد کسانی که توسط حکومت ایران به خاطر قوانین محدودکننده در زمینه‌های فردی آزار می‌بینند به گواهی همه ما چشمگیر است. به همین دلیل، در این مورد هم من ایران را در جهان امروز جزو موارد بسیار خاص می‌بینم نه یک کشور جهان سومی طبیعی. این که ما از خیلی جهات کشور بهتری نسبت به سایر کشورهای جهان داریم (ثروت و امنیت و غیره) نباید فریبمان بدهد. امنیت و ثروت و نیروی انسانی ما از پیش از انقلاب هم در منطقه پیشرو بود. در نتیجه این حکومت اگر در این زمینه هنری داشته حفظ وضع موجود بوده (که در برخی از این موارد چندان هم حفظ نشده) نه بهبود چیزها.

مطلب را بیش از این به درازا نخواهم کشاند. در جهت شفاف‌سازی، اشاره می‌کنم که باور به وجود مشکلات اصیل سیاسی لزوما به معنی این نیست که برای چاره هم باید به دنبال راه حل سیاسی بگردیم (چه انقلاب چه اعتراض چه تحریم چه مبارزه مدنی). نگاه دیگری هم وجود دارد. این نگاه دوم، ما را اسیر حکومتی بدتر از آن‌چه لایقش هستیم و بدتر از آن‌چه کشورهای شبیه به ما در جهان اسیرش هستند می‌داند، اما معتقد است چاره سیاسی‌ای برای فرار از این وضع نیست. در نتیجه در عرصه سیاست باید به کم بسنده کنیم (مثلا با ادامه حمایت از روحانی و امثال او) و چاره را در جایی دیگر بجوییم. مثلا در ده‌ها سال صبر و دلخوشی به اصلاحات لاک‌پشتی، یا در تلاش برای این که فرهنگ یا اقتصاد جامعه را علی‌رغم موانع حکومتی چنان بهبود دهیم که حکومت هم به ناچار مجبور شود اندکی بهتر شود (چون هرچند حکومت به کل بازتاب جامعه نیست اما قطعا از آن متاثر است). خلاصه آن که بپذیریم که مشکلات سیاسی (بدون دلیل جبری عمیق‌تر) کار را به این‌جا کشانده، اما بگوییم که در آمدن از این ورطه دیگر راه سیاسی ندارد.

من این نگاه دوم را هم لزوما درست نمی‌دانم، یعنی معتقدم که حتی شاید راه سیاسی بی‌خشونت برای غلبه بر مشکلات وجود داشته باشد. اما موضوع سخنم در این‌جا این نیست. سخن من این است که اگر هم به اقتضای مصلحت به حفظ وضع موجود یا بهبود اپسیلونی آن رای بدهیم، دلیلی ندارد که حقیقت را قربانی کنیم. حقیقت، به گمان من، این است که جامعه ایران نه تنها به ناحق قربانی استبداد است، بلکه یکی از بالغ‌ترین جوامع استبدادزده جهان است، و بر خلاف آن‌چه در جهان رایج‌تر است، سکوت نسبی‌اش در برابر استبداد (چه درست چه غلط) بیشتر نشان از بلوغش است تا خردسالی‌اش.