آسوده بخواب که ما بیداریم

cyrusآن‌چه مردم یک کشور به عنوان تاریخ می‌دانند، تا حد زیادی حاصل دستگاه پروپاگاندای حاکمان است. تبیغات حکومتی است (احتمالا بیش از چیزهای دیگر) که باعث می‌شود آمریکایی‌هایی بپذیرند که در جنگ جهانی دوم کشورشان جهان را از دست شر مطلق نجات داده، و ایرانی‌هایی بپذیرند که تمام کشورهای همسایه ایران «در واقع» متعلق به ایرانند. تا این‌جای کار چندان جالب توجه نیست، و بررسی و مطالعه این باورها در مردم احتمالا چیزی جز میزان موفقیت دستگاه پروپاگاندای حاکمان کشورها را نشانمان نمی‌دهد. اما موارد جالب‌تری هم وجود دارند.

برخی از باورهای تاریخی مردم، حاصل پروپاگاندا هستند، اما حاصل پروپاگاندای حاکمان دوره‌های قبل‌تر. خوشنامی امروزی کریم‌خان زند در ایران احتمالا تا حد خوبی باقیمانده اثر پروپاگاندای اوایل دوره پهلوی است. رضاشاه، مثل هر حاکم تازه‌ای از حاکمان قبلی (قاجار) کینه به دل داشت و همچنین به دنبال مشروعیت‌بخشی به نظام تازه بود. دشمنی رضاخان با قاجار باعث می‌شد خان قاجارستیز زند را دوست خود بداند و همچنین نیازمندی‌اش به مشروعیت باعث می‌شد بخواهد خود را اعاده‌گر حیثیت خان مظلوم زند معرفی کند (رجوع کنید به داستان انتقال قبر کریم‌خان در زمان رضاشاه). در نتیجه به کریم خان زند احترام می‌گذاشت و او را عادل و مظلوم می‌خواند. تبلیغات رضاشاه (احتمالا در کنار عوامل دیگر از جمله شاید ویژگی‌هایی در خود خان زند) باعث شده که حالا، سال‌ها پس از گذشتن دوران رضاشاه، کریم‌خان زند هنوز محبوب باشد و تنها شاهی باشد که در میان انبوه شهیدان و شاعران و معممان، خیابانی به نام خود در تهران دارد.

پروپاگاندای پهلوی

اما پروپاگاندای پهلوی اثرات ماندگار بسیار مهم‌تری از سفیدنمایی چهره کریم‌خان زند داشته. نقش تبلیغات عصر پهلوی در تلقی ما از خودمان و تاریخمان، بسیار بیش از آن‌چه که ایرانی تحصیل‌کرده امروزی گمان می‌کند است. به طور خاص، فکر می‌کنم مهم‌ترین اثر پروپاگاندای پهلوی در ذهنیت تاریخی ایرانیان، پررنگ شدن دوره هخامنشی به عنوان اصلی‌ترین و باشکوه‌ترین دوره تاریخ ایران است.

به عنوان پیش‌زمینه، باید در نظر داشت که تثبیت مفهوم ملیت در معنای مدرنش و تکیه بر ایران باستان به عنوان یکی از پایه‌های هویتی این مفهوم، که در دوره مشروطه به صورت یک گرایش کلی در بین روشنفکران شروع شده بود، در دوره پهلوی به یک پروژه موفق در سطح آحاد ملت تبدیل شد. یک عضو ایل بختیاری، به عنوان یک بختیاری (که از قضا ساکن ممالک محروسه ایران هم هست) قرن جاری شمسی را آغاز کرد و به عنوان یک ایرانی (که از قضا بختیاری هم هست) آن را به انتها می‌رساند. اما ماجرای تثبیت دولت-ملت مدرن در ایران دوره پهلوی نه عجیب است و نه برای تحصیل‌کردگان ایرانی نادانسته. همه کمابیش می‌دانند (هرچند خود ندانند که می‌دانند) که قرن بیستم در جهان سوم قرن دولت-ملت‌ها بود و ایران هم از این روند کلی مستثنا نبود. آن‌چه درباره تحولات تلقی ایرانیان از تاریخشان کمتر مورد اطلاع و توجه است، جایگاه رفیعی است که «پادشاهی هخامنشی» در طول دوره پهلوی در ذهن ایرانیان به عنوان نماد شکوه گذشته‌ها و هویت تاریخی ایران پیدا کرد.

از روزی که یزدگرد سوم ساسانی تخت پادشاهی را ترک کرد تا امروز، تاریخ ایران در ذهن ایرانیان به دو دوره اساسی تقسیم شده: قبل از اسلام و بعد از اسلام. اما تا قبل از سلطنت پهلوی، ایرانِ قبل از اسلام برای ایرانیان تنها یادآور یک سلسله بود: ساسانیان. تلقی جمعی ایرانیان از خودشان و تاریخشان در طول تمام این دوازده-سیزده قرن چیزی شبیه به این بود: این‌جا سرزمین مردمان عجم است، بخشی از بلاد اسلامی. پیش از این، قبل از آن که اعراب مسلمان پایشان به این‌جا باز شود، شاهان ساسانی در این‌جا حکومت می‌کرده‌اند. پیش‌تر از آن، شاهان دیگری بوده‌اند که چندان درباره‌شان نمی‌دانیم اما این قدر می‌دانیم که اشکانیانی هم بوده‌اند و پیش از آن هم «دارا»یی بوده و اسکندری و البته پیش‌تر از آن هم کیخسرو و کیکاووس و جمشید و کیومرثی. به طور خلاصه، تلقی مردم ایران (باسواد و بی‌سواد) از تاریخشان، همان بود که در شاهنامه آمده (و البته آگاه بودند که هرچه در شاهنامه عقب‌تر برویم بیشتر به افسانه نزدیک می‌شویم). در این تصویر، ایران پیش از اسلام به طور عمده یعنی ایران ساسانی، و شاهنشاه واقعی یعنی خسرو انوشیروان و خسرو پرویز و اردشیر و قباد و غیره. کسی هم چیزی درباره کورش و داریوش و امثالشان نمی‌داند و نمی‌گوید.

پروپاگاندای ساسانی

برای این که بدانیم چرا چنین بوده، باز باید به حکایت شیرین پروپاگاندای به‌جا مانده از حاکمان سرنگون شده برگردیم. تصویر ایرانیان از تاریخشان برای بیش از هزار سال تحت تاثیر پروپاگاندای آخرین امپراتوری پیشااسلامی ایران بود. ساسانیان روایت خودشان از تاریخ را در خداینامه‌ها و کتاب‌های پهلوی برای آیندگانشان گذاشتند و رفتند. روایتی که در آن هرچه شکوه بود نزد ساسانیان بود، و دانسته‌ها درباره شاهان دورتر (و به طور خاص هخامنشیان) یا اندک بود یا دلیلی برای نوشتنش وجود نداشت. فراموش نکنیم که بین هخامنشیان و ساسانیان بیش از پانصد سال فاصله بود (دوره سلوکیان و اشکانیان). پانصد سالی که در آن زبان فارسی تغییر کرده بود (تفاوت میان فارسی باستان تا فارسی میانه از زمین تا آسمان است)، خطش تغییر کرده بود (و در نتیجه کتیبه‌های هخامنشی چیزی جز نقوش بی‌معنا نبودند)، و زبان‌های در قدرت هم دو بار در این فاصله عوض شده بودند (آرامی کنار رفته بود، و زبان اصلی کتیبه‌های شاهی ابتدا به یونانی و بعد به پارتی تغییر کرده بود). القصه، تاریخی که پس از فتوحات اعراب در دست ایرانیان ماند روایت ساسانیان از تاریخ بود، و این روایت که کمابیش در شاهنامه و کتاب‌های تاریخی دوره اسلامی (طبری و بلعمی و غیره) هم بازتاب دارد برای بیش از هزار سال روایت پذیرفته از تاریخ در میان تحصیل‌کردگان ایرانی باقی ماند. برای درک عمق ماجرا و این که این بی‌اهمیتی هخامنشیان در ذهن ایرانی تا چه زمانی طول کشید، توجه به همین نکته کافی است که محمدعلی فروغی سیاستمدار ناسیونالیست دوره پهلوی که بعدها خود مبلغ گفتمان «کورش و داریوش» می‌شود، در اوایل کار التفاتی به دوره هخامنشی ندارد و در کتاب «تاریخ مختصر ایران» که قرار است تمام تاریخ ایران را در بر بگیرد حرفی از هخامنشیان نمی‌زند!

ماجرا التبه که محدود به تحصیل‌کردگان ایرانی نمی‌شود. برای شناختن تلقی تاریخی مردم، فقط نباید به گزاره‌های تاریخی‌ای که تحصیل‌کردگان (یا عامه مردم به تبعیت از آنان) به آنها معتقدند مراجعه کرد. از قضا معیارهای گویاتری نیز وجود دارند که نشان می‌دهند که در طول قرون پس از اسلام، دوره ساسانی به شکل فعال در ضمیر مردم ایران باقی ماند اما دوره هخامنشی از ضمیرشان پاک شد. مردم ایران در طول هزار و سیصد سال پس از سقوط ساسانیان به طور مداوم واژه «خسرو» که نام چند شاه ساسانی بود را به معنای پادشاه به کار بردند، قصر شیرین (همسر خسرو دوم) را قصر شیرین نامیدند، «پشیز» را که نام یکی از سکه‌های کم‌ارزش دوره ساسانی بود به عنوان نماد کم‌ارزشی در زبان روزمره به کار بردند، و فرزندانشان را قباد و خسرو و اردشیر و پرویز نام نهادند. در مقابل، در تمام این سال‌ها (تا قبل از دوره پهلوی) نه کورش و داریوش نام رایج ایرانی بودند و نه حتی کسی از ماجرای هخامنشیان خبر داشت. ایرانیان در تمام این قرون آرامگاه کورش را قبر مادر سلیمان نبی می‌دانستند، پرسپولیس را تخت «جمشید» می‌دانستند، و نگاره‌های کتیبه بیستون را نقش‌هایی نامعلوم از گذشته قلمداد می‌کردند (در مقابل، ایوان مدائن در تیسفون را خوب می‌شناختند و آیینه عبرت می‌دانستند). تنها عنصری از تاریخ هخامنشی که در فرهنگ مکتوب ساسانی و بعد در ایران پس از اسلام در یادها باقی مانده بود، پادشاهی دارا (قاعدتا داریوش سوم، آخرین شاه هخامنشی) بود که به دست اسکندر سرنگون شد.

آسوده بخواب که ما بیداریم

آن‌چه پس از بیش از دوهزار سال موجب شناختن دوباره هخامنشیان و بالاتر نهادنشان از ساسانیان و صفویه و دوره خلفا و غیره شد، ترکیبی از چند واقعه بود. عامل اول این بود که ایرانیان به تدریج با غرب آشناتر شدند و خود را از منظر غربی نیز شناختند. در ذهن غربی مدرن، یونان باستان اوج تاریخ است و ایران هخامنشی در میان نوشته‌های به جا مانده از یونان باستان جایگاهی استثنایی دارد (نه فقط در تاریخ‌نویسی‌های یونان باستان، که حتی در نمایشنامه‌هایشان سخن از ایران هخامنشی فراوان است). در نتیجه آن‌چه از تاریخ ایران که در ذهن غربی پررنگ بود، یعنی ایران هخامنشی، به ایرانیان هم شناسانده شد و در ذهنشان پررنگ شد (و نباید فراموش کنیم که در حقیقت هم این گذشته فراموش‌شده، یعنی ایران هخامنشی، از بسیاری جهات امپراتوری مهم‌تر و قدرتمندتری در مقایسه با امپراتوری ساسانی بود.). عامل دومی که اجازه داد شاهان هخامنشی در دوره مدرن اهمیت پیدا کنند، رمزگشایی خط میخی و کتیبه‌های شاهان هخامنشی به فارسی باستان و زبان‌های دیگر بود. این دوران شکوه تازه کشف شده و بی‌متولی که به نظر می‌رسید بیش از هر دوره دیگری از تاریخ ایران غربی‌ها را به تحسین وا می‌دارد، طبعا انتخاب مناسبی برای میهن‌پرستی آغشته به غرب‌زدگی رایج در عصر پهلوی بود. در نتیجه مرکز ثقل هویت تاریخی ایران (که از دوره مشروطه تلاش برای انتقالش به قبل از اسلام شروع شده بود) در دوره پهلوی به شاهان هخامنشی منتقل شد، و شاهنشاه آریامهر تبدیل شد به پاسدار میراث کورشی که تا پنجاه سال قبلش کسی خبر از روزگارش نداشت. این مرکز ثقل تاریخی جدید که بخش بزرگی از پروبال گرفتن سریع و چشمگیرش در جهت هویت‌بخشی به سلطنت پهلوی بود، به قدری مهم شد که در اهمیت از خود سلطنت پهلوی پیشی گرفت و حتی چهل سال پس از سرنگونی محمدرضا پهلوی، هنوز بسیاری از مردم ایران (که شامل دشمنان پهلوی هم می‌شود) خودشان و کشورشان را نه میراث‌دار اسلام، و نه میراث‌دار ساسانیان، و نه میراث‌دار سعدی و صوفیه و صفویه، که پیش از هر چیز میراث‌دار شاهنشاه خفته در پاسارگاد تعریف می‌کنند. درباره میزان قابل دفاع بودن این مرکز ثقل تاریخی جدید داوری‌ای نمی‌کنم (به هر حال نقش دوره هخامنشی اگر هم آن‌قدر محوری نباشد، همچنان در ساختن مفهوم تاریخی‌ای که به نام ایران می‌شناسیمش بسیار چشمگیر است). غرض اصلی، جلب توجه به قدرت گفتمان‌سازی دستگاه تبلیغاتی دوره پهلوی است که در کشوری با این سابقه تاریخی و این حجم از میراث فرهنگی که نسل به نسل منتقل شده، توانست مرکز ثقل هویت تاریخی را (ولو به درست) در عرض پنجاه سال به طرزی ماندگار جابه‌جا کند.

یک دیدگاه برای ”آسوده بخواب که ما بیداریم

  1. سلام
    من به واسط یه غیر مرتبط بودن رشته تحصیلیم به علوم انسانی، نمیتونم نظری در خصوص متن بدم. فقط میخوام بگم که من اینجا (و بلاگهای دیگه مشابه) رو می‌خونم، تا چیز یاد بگیرم و همیشه هم دست پر برمیگردم. فقط خواهش دارم که مطالب بیشتری آماده کنید که شیوه متفاوت نگاه شما به مسائل، ما رو برای خوندن تشنه تر میکنه.

    دوست‌داشته‌شده توسط 1 نفر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s