سنگرها را جابه‌جا می‌کنیم

در دوره نوجوانی من، نه فقط جهان که عرصه سیاست ایران هم جای ساده‌تری بود. خامنه‌ای رهبر مرتجعان جهان بود، احمدی‌نژاد و روحانی در کنار هم از طرف جامعه روحانیت مبارز به عنوان نامزد انتخابات مجلس انتخاب می‌شدند، و ما در جبهه آدم‌خوب‌ها نه در اهمیت مبارزه تردیدی داشتیم، نه در ضرورت دوستی با آمریکا، نه در خوبی دموکراسی، و نه در ضرورت حمله به هرچه از دین و مذهب که چرند می‌یابیم.

ضربه اول و اصلی را احمدی‌نژاد زد. یک‌تنه سنگربندی‌های موجود در سیاست ایران را به هم ریخت. اولا، در کشوری که موضوع دعوا بین دموکراسی و مذهب و دیپلماسی و فرهنگ در چرخش بود، یک‌شبه اقتصاد را به مرکز توجهات آورد و خطی کشید عمود بر سنگربندی موجود. اصلاح‌طلب و اصولگرا که هیچ، انقلابی و ضدانقلاب را هم بی‌معنا کرد. نشان داد که برای بسیاری از مردم چیزهای دیگری مهم‌تر است. کاری کرد که مخاطبان صدای آمریکا بروند و در کنار اعضای بسیج به کسی رای بدهند که اسدالله بادامچیان از او دلخون است. ثانیا، به جای مذهب، سیاست خارجی را در کانون گفتمان جناح محافظه‌کار ایران قرار داد. از لحظه‌ای که احمدی‌نژاد با افتخار شروع به شاخ و شانه کشیدن جلوی آمریکا و حرف زدن از انرژی هسته‌ای کرد و در میان ناباوری ما با استقبال بخش بزرگی از مردم (نه لزوما اکثریت) مواجه شد، سیاست خارجی به برگ برنده جناح محافظه‌کار تبدیل شد. به عقیده من مهم‌ترین بخشی از گفتمان محافظه‌کاری ایرانی که رای‌آوری واقعی دارد و واقعا بیشتر متعلق به این جناح است، گفتمان ناسیونالیستی است (رجوع شود به نوشته‌های قبلی). ثالثا، احمدی‌نژاد ارج و قرب دموکراسی را در چشم بدنه اصلاح‌طلب خُرد کرد. ما فهمیدیم که صندوق رای همیشه به سود ما عمل نمی‌کند، و دانستیم که مردم هرچند شاید به اندازه ما (یا بیشتر) ناراضی‌اند اما دقیقا آن‌چه که ما می‌خواهیم را نمی‌خواهند. بعد از احمدی‌نژاد، هرچه رخ داد عمدتا تثبیت تغییراتی بود که در زمان او رخ داده بودند.

ضربه دوم را انتخاب روحانی زد. مرزبندی‌هایی که احمدی‌نژاد جابه‌جایشان کرده بود حالا در شکل جدیدشان ظاهر شدند و ضربه را از جایی که انتظارش را نداشتیم به ما زدند. ما و دارودسته هاشمی رفسنجانی در طول هشت سال دولت احمدی‌نژاد به هم نزدیک شدیم. نتیجه این شد که در سال ۹۲ دولت «ما» شد همان دولت هاشمی. جناح اصلاح‌طلب که زمانی از دل جناح «چپ» جمهوری اسلامی سر بر آورده بود رسما تبدیل شد به جناح مرفهان بی‌درد. راست بودن لزوما چیز بدی نیست اما حزب مرفهان بودن چیز بدی است، و دولت روحانی بیش از آن که سیاست راست اقتصادی واقعی داشته باشد، عمدتا برچسب جناح مرفهان را با خود حمل می‌کند (به درست یا غلط). مسیری که از زمان احمدی‌نژاد شروع شده بود ادامه پیدا کرد و محور جناح‌بندی‌های سیاسی در ایران از سمت مذهب و فرهنگ چرخید و مثل بیشتر کشورهای دنیا بر چپ و راست اقتصادی فرود آمد. حالا در ایران هم وجه تمایز اصلی دو گروه، گرایش اقتصادی‌شان است. اما مورد ایران هنوز به طرز عجیبی خاص است. بر خلاف بیشتر دنیا، در ایران، بر خلاف تمام جهان، حزبی که از لحاظ اقتصادی در سمت راست است حزبی است که رای طبقه تحصیل‌کرده و دانشجو را با خود دارد.

ضربه سوم را ترامپ زد. رای آوردن ترامپ آمریکا را تبدیل به آن چیزی کرد که خامنه‌ای دوست داشت درباره آمریکا تصور کند. زورگو، نژادپرست، و احمق. حالا، در مواجهه با چنین دشمنی، ناسیونالیسم جناح محافظه‌کار ایرانی بیش از هر زمانی مجال جولان دارد، و نتیجه این است که در زمینه ناسیونالیسم هر دو جناح در ایران دست‌راستی می‌شوند. حالا که عرصه عرصه‌ی ناسیونالیست بودن است، بدون شک جناح محافظه‌کار که از سال‌ها پیش برچسب دشمن‌ستیزی را با خود حمل کرده برنده است.

بعد از این سه ضربه، دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست، و جناح‌بندی‌ها از همه سو در حال تغییر است. شاید چند سال بعد کلمات «اصلاح‌طلب» و «اصولگرا» برای بیان تفاوت مشی سیاستمداران همان‌قدر عجیب باشند که امروز استفاده از کلمات «چپ» و «راست» برای تفکیک خلخالی و حسن روحانی عجیب به نظر می‌رسند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s